گنجور

 
حزین لاهیجی

هدف سینه ز من، ناوک مژگان از تو

سخت جانی ز من و سستی پیمان ازتو

کرد روزی که قضا، شادی و غم را قسمت

چشم خونبار ز ما شد، لب خندان از تو

گبر دیرینهٔ عشقم به حرم کارم نیست

دارم آتشکدهای در دل سوزان از تو

سر و سامان نثار تو کدام است مرا؟

در کفم چیست بگو، جان ز تو ایمان از تو

بوبت از غنچه پنهان ندمیده ست ولی

شوری افتاده به مرغان گلستان از تو

تو و مستوری حسن و من و رسوایی عشق

سینهٔ چاک ز من، عشوهٔ پنهان از تو

دل ناقوس فغانت چه خروشید حزین ؟

که خراشید دل گبر و مسلمان از تو