گنجور

 
حزین لاهیجی
 

این لاله نیست بر سر مشت غبار من

گل کرده است داغ کسی از مزار من

پیرانه سر ز کلک من آید نوای عشق

منقار بلبل است نی رعشه دار من

ای خفتگان خاک، بشارت که می دمد

صبح قیامت از نفس بی غبار من

مژگان ز گریه ریخت وگرنه درین بهار

می ریخت پارهٔ جگری در کنار من

روز حساب می رسد ای زلف کج حساب

آشفته تر ازین نکنی روزگار من

شکرت چه گویم ای مژه های دراز دست

نگذاشتی به دست کسی اختیار من

عمرم گذشت و یار نیامد به سر حزین

آه از تپیدن دل امّیدوار من