گنجور

 
حزین لاهیجی

ای درد تو یار جانی من

اندوه تو شادمانی من

پیرایه ی داغ توست چون شمع

سرمایه ی زندگانی من

بیماری من حلاوت آمیخت

با تلخی زندگانی من

آهن موم است از تب گرم

در پنجهٔ ناتوانی من

دشوار زمانه گشت آسان

از همّت سخت جانی من

عنقا که شنیده ای ز افواه

نامی ست ز بی نشانی من

گویند حزین به داستان ها

از نغمهٔ باستانی من