گنجور

 
حزین لاهیجی
 

کار دل خام شد از سوزش بسیار چنین

عشق افکنده مرا از نظر یار چنین

یاد آن قامت موزون نرود از دل ما

مصرع سرو کند فاخته، تکرار چنین

پیش یوسف ندرد پرده زلیخا، چه کند؟

دل بی تاب چنان، ناز خریدار چنین

ای که زد بر رگ جان نشتر کاری نگهت

آه من می کند آخر به دلت کار چنین

سهل باشد اگرم قدر ندانی لیکن

عشق را خوار مکن ای گل بی خار چنین

به چه امّید قرار دل مهجور دهم

خصمی بخت چنان، دوستی یار چنین

نگهی سر زده از چشم توکآشوب دل است

هیچ مستی نرود از در خمّار چنین

گر وزدباد به زلف تو، دلم می لرزد

هیچ کافر نکشد غیرت زنّار چنین

دود آهم به سرکوی تو منزل دارد

ابر گستاخ نبوده ست به گلزار چنین

طرفه فیضی ست خط طرف بناگوش تو را

یاسمین جلوه ندارد به سمن زار چنین

این غزل ریخت حزین ، از مژهٔ خامه و گفت

قطره با ابر زند، کلک گهربار چنین