گنجور

 
حزین لاهیجی
 

نمی آید به راه شوخ طنازی که من دارم

به هم چون چشم عینک، دیدهٔ بازی که من دارم

چنین گر چشم لیلی پرده بردارد ز داغ دل

به صحرا می فتدگنجینهٔ رازی که من دارم

توانی پرده ای سنجید اگر راهی به دل داری

نمی آید به گوش از ضعف آوازی که من دارم

شرر بر هستی پا در رکابم خنده ها دارد

رود دست و بغل، انجام و آغازی که من دارم

حزین افسانه کرد آخر به هر محفل غم دل را

به خاموشی زبان شکوه پردازی که من دارم