گنجور

 
حزین لاهیجی

از وضع زخود رفتگی یار خرابم

از حیرت آن آینه رخسار خرابم

فریادکه از هستی من گرد بر آمد

از شیوه آن قامت و رفتار خرابم

بلبل رود از دست ز بوی گل و سنبل

از نکهت آن طرّهء طرّار خرابم

باشد خبر از هر رگ جانی مژه اش را

از مستی آن نرگس هشیار خرابم

آن بی خبر از خود چه خبر باشدش از من؟

از نشئه آن ساغر سرشار خرابم

تا کی به من آن دلبر سازنده نسازد

فریاد که از ناز خریدار خرابم

هر زخمه که زد بر رگ جان و دلم آمد

ازکاوش آن غمزهء خونخوار خرابم

موسی به همین جرعه زخود رفت مکن عیب

گر من به تجلّی گه دیدار خرابم

من واله حسن تو، تو در حیرت خویشی

از حال تو ای آینه رخسار خرابم

از ملک وجودم اثری عشق تو نگذاشت

چون کشور سلطان ستمکار خرابم

با جلوهٔ حسن تو ندارم خبر از خویش

چون بلبل شوریده به گلزار خرابم

زلف تو کند کافر و لعل تو مسلمان

از کشمکش سبحه و زنّار خرابم

دیروز حزین از می وصلش دل و جان سوخت

امروز ز محرومی دیدار خرابم