گنجور

 
حزین لاهیجی
 

ز بس دارد غم آن گل عذار آشفته احوالم

گشاید جوی خون از دیدهٔ آیینه، تمثالم

ز تاثیر گرفتاری، تبی در استخوان دارم

که می سوزد در و بام قفس را سودن بالم

مگر آید ز فیض همّت آزادگان کاری

به دام افتادهٔ این رشته های سست آمالم

ز بی پروایی نازآفرین سرو سرافرازی

درین بستان سرا چون سبزهٔ خوابیده پا مالم

حزین از آشیان آواره ام شاید مگر ریزد

به بسمل گاه او گرد غریبی از پر و بالم