گنجور

 
حزین لاهیجی

زاهد از پای خم باده چه سان برخیزم؟

من نیفتاده ام آن سان که توان برخیزم

صبح محشر که سر از خواب گران بردارم

هم به رخساره ی ساقی نگران برخیزم

دست افتاده کسی نیست که گیرد، جز می

اگر آید به کفم رطلل گران، برخیزم

نظری بر دل زارم فکن ای نور قدیم

رخ نما، تا ز ظلام حدثان برخیزم

مشکل این است که از کوی تو نتوانم خاست

ور نه آسان ز سر هر دو جهان برخیزم

من افتاده خدا را به خرابات برید

تا ز فیض نظر پیر مغان برخیزم

شدم از دست حزین ، دوش که حافظ می گفت

مژده وصل تو کو کز سر جان برخیزم؟