گنجور

 
حزین لاهیجی

تا سرمه کشد چشم ملامتگر ما را

غیرت سرپا زد کف خاکستر ما را

خوش دردسری می کشم از درد، ندانم

بالین ز دَمِ تیغ که باشد، سر ما را؟

این خامه که چون شمع ز آتش نفسان است

رشک پر پروانه کند، دفتر ما را

بی منّت زلفی، رَوَد از خویش حواسم

حاجت به سیاهی نبود لشکر ما را

شوری که حزین ، در دل از آن پسته دهان است

آرد به سخن، کلک زبان آور ما را