گنجور

 
حزین لاهیجی
 

صبا از منزل سلمی، سلام آورد مستان را

ز زلفش نامهٔ مشکین ختام آورد مستان را

نسیم نو بهار آید، پریشان طرّه، چون سنبل

صبوحی نرگس مخمور جام آورد مستان را

دریدن های جیب غنچه از باد سحرگاهی

برون از خرقهٔ ناموس و نام آورد مستان را

دو عالم خلوت یار است، مطرب پرده ای سر کن

سروش خاص او در بزم عام آورد مستان را

سحر در پای خم بودیم، سرمست جبین سایی

خیال قامت او، در قیام آورد مستان را

لب ساقی خیال صلح شیخ و برهمن دارد

شراب کفر و دین سوزی، به جام آورد مستان را

حزین از عارف رومی، صلای عشرت آورده

که ساقی هر چه دریابد، تمام آورد مستان را