گنجور

 
حزین لاهیجی
 

زد آتش در دلم چون شمع، دیدار این چنین باید

نگه در دیدهٔ تر سوخت، رخسار این چنین باید

تپد دل در بر از طرز خرام تازه شمشادش

غبارم را به شور آورده، رفتار این چنین باید

خمارآلودهٔ منّت نیم از ساغر و مینا

شرابم خون، دلم پیمانه، خمّار این چنین باید

ز شمع کلبه ام باشد شرر در سنگ روشن تر

سیه روزان هجران را شب تار این چنین باید

حزین از دامن پاک نفس، صیقل زدی دل را

غبار از خاطر ما رفت، گفتار این چنین باید