گنجور

 
حزین لاهیجی

زد آتش در دلم چون شمع، دیدار این چنین باید

نگه در دیدهٔ تر سوخت، رخسار این چنین باید

تپد دل در بر از طرز خرام تازه شمشادش

غبارم را به شور آورده، رفتار این چنین باید

خمارآلودهٔ منّت نیم از ساغر و مینا

شرابم خون، دلم پیمانه، خمّار این چنین باید

ز شمع کلبه ام باشد شرر در سنگ روشن تر

سیه روزان هجران را شب تار این چنین باید

حزین از دامن پاک نفس، صیقل زدی دل را

غبار از خاطر ما رفت، گفتار این چنین باید

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
بیدل دهلوی

شدم خاک و نگفتم عاشقم کار اینچنین باید

ز جیبم سرمه رویانید اسرار اینچنین باید

لب از خمیازهٔ تیغ تو زخم ما نبست آخر

به راه صبح رحمت چشم بیدار اینچنین باید

به تاری گر زنی ناخن صدا بی‌تاب می‌گردد

[...]

مشاهدهٔ ۱ مورد هم آهنگ دیگر از بیدل دهلوی
طغرل احراری

ز جوش اشک در آبم گهربار اینچنین باید

ز شام غم سیه روزم شب تار اینچنین باید!

نمی‌باشد به غیر یأس دیگر دستگیر من

به نکبت‌خانه دنیا مددگار اینچنین باید!

نداند کفر زلفش هیچ آیین مسلمانی

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه