گنجور

 
حزین لاهیجی
 

نسیم حالت آور، پای کوبان، تردماغ آمد

به دل ها ذوق دست افشانی گل های باغ آمد

کدوی خشک زاهد را، دماغ از بوی می تر شد

بحمدالله که آب رفته، ما را در ایاغ آمد

رگ برق قدح، ره می زند خلوت گزینان را

بشارت، زاهد گم کرده ایمان را چراغ آمد

بیا صوفی ببین وجد گل و رقص درختان را

برآ از خرقهٔ سالوس زاهد، فصل باغ آمد

حزین ، از قطره ریزی تا نمانده ست ابر آذاری

مگر دردانهٔ دل را توانی در سراغ آمد