گنجور

 
حزین لاهیجی
 

کی از ما چشم صورت بین مردم حال می بیند؟

چه دیگر دیدهٔ آیینه جز تمثال می بیند؟

از آن روزی که من در پای عشق از پای افتادم

غزال چشم شوخ یار در دنبال می بیند

خمار من ندارد دیده در راه می و ساقی

به کف داغ جنون را جام مالامال می بیند

مرا آیینهٔ گیتی نما خشت سر خم شد

ز جام خود اگر جم، صورت احوال می بیند

به چشم سفلگان دهر، ظالم را بود شانی

مگس زنبور را شهباز زرّین بال می بیند

لباسی یافتم، عرفان شیخ خانقاهی را

تصوّف را همین در خرقه های شال می بیند

حزین از جا دل دیوانه ام گر رفت جا دارد

که عالم را پر از بازیچهٔ اطفال می بیند