چه شد یا رب که ابر نوبهاران برنمی خیزد؟
رگ موجی ز جام میگساران برنمی خیزد؟
مگر دارد نشانِ بوسه لعلِ آبدارِ او
که نقشی از نگین نامداران برنمی خیزد؟
ز چشم سرمه آلودش سیه شد روزگار ما
کدامین فتنه زین دنباله داران برنمی خیزد؟
تغافل پیشهٔ من نگذرد مستانه از راهی
که آهی از دل امّیدواران برنمی خیزد
به دوران طراوت بخشی لعل می آلودش
غبار خط ز روی گلعذاران برنمی خیزد
ز هر کنج خرابات مغان برخاست جمشیدی
کسی از حلقهٔ پرهیزگاران برنمی خیزد
دل نالان من تا خاک شد در راه جانبازی
نوایی از رکاب نی سواران برنمی خیزد
نمک بر داغ خورشید قیامت می زند شورم
چو من شوریده ای از دل فگاران برنمی خیزد
به این مستی که می خیزد صریر خون نوا کلکم
صفیر بلبلی از شاخساران برنمی خیزد
نباشد نوحه گر، مرگ من مردانه همّت را
صدایی از شکست برد باران برنمی خیزد
نمی گردد بلند از کاروان نقش پاگردی
غبار از رهگذار خاکساران برنمی خیزد
کدامین شمع را دیدی سپندآسا درین وادی
که بی تاب از مزار بیقراران برنمی خیزد؟
نباشد ناخنی چون تیشه، در سرپنجهٔ عاشق
که با دعوی به تیغ کوهساران برنمی خیزد
به این شوخی که می خیزد نگاه از دامن مژگان
خدنگ از شست این عاشق شکاران برنمی خیزد
به دل های تنک ظرفان، مده جام محبت را
که دریاکش نهنگ، از چشمه ساران برنمی خیزد
شط خون می رود از دیدهٔ من تا تو می آیی
به این تمکین، نهال از جویباران برنمی خیزد
لبِ پیمانه از لعلِ فروزان برنمی داری
که دود ازگلبن آتش عذاران برنمی خیزد
حزین ، تر شد دماغ خشک زاهد از نوای تو
چنین مستانه بویی از بهاران برنمی خیزد
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: این شعر به بیان اندوه و ناامیدی شاعر از عدم حضور عشق و beauty میپردازد. شاعر به زیباییهای طبیعت و لذتهای زندگی اشاره میکند، اما میگوید که هیچ چیز از آن چیزها به او نمیرسد و دلش همیشه در انتظار است. او از بوسه، نگاه و خاطرهای عاشقانه میگوید و از عدم ظهور مشغولیتهای عشق، ناله و درد دل خود را به تصویر میکشد. شعر همچنین به تضاد میان شادابی و زوال اشاره دارد و نشان میدهد که عشق حقیقی و زیبایی در زندگی شاعر به دست نیامده است. در کل، این شعر ترکیبی از زیبایی و اندوهی عمیق است که از کمبود عشق و شادی در زندگی شاعر حکایت دارد.
هوش مصنوعی: چرا ای خدا، ابر بهاری دیگر باران نمیبارد؟ چرا همچنان که موج دریا از جام میگساران برنمیخیزد، نشانهای از شادی و زندگی دیده نمیشود؟
هوش مصنوعی: آیا نشانهای از بوسهی لبهای زیبا و لطیف او وجود دارد که از این رو نگینی از بزرگترین نامها و شخصیتها نمایان نشود؟
هوش مصنوعی: از نگاه تاریک و غمانگیزش، روزگار ما به شدت تیره و تار شده است. چه فتنهای از این پیروان و دنبالهروها ممکن است به وجود نیاید؟
هوش مصنوعی: من در حالتی غافل هستم که نمیتوانم از مسیری عبور کنم که در آن هیچ ناله و آهی از دل امیدواران به گوش نمیرسد.
هوش مصنوعی: در دوران خوشی و شادابی، غبار و آلودگی از چهره زیبای گلها پاک نمیشود.
هوش مصنوعی: در هر گوشه از میخانه، افرادی مثل جمشید برمیخیزند، اما کسی از جمع پرهیزگاران نمیتواند به این سادگی جدا شود.
هوش مصنوعی: دل آزرده و غمناک من، زمانی که در راه فداکاریها از پا در میآید، هیچ صدایی از ضربات رکاب اسب سواران بلند نمیشود.
هوش مصنوعی: رنج و دردی که در دل دارم، حتی در سختترین شرایط و روزهای دشوار هم از من دور نمیشود. مانند نمکی که به داغی خورشید قیامت میزند، همیشه در حال حسرت و شوریدگی باقی میمانم و هیچکس نمیتواند از این حال من بکاهد.
هوش مصنوعی: در این حالتی که مستی در جانم جاری است، صدای خونی که به جریان افتاده، هرگز صدای بلبلها از درختان سر نمیزند.
هوش مصنوعی: اگر نوحهگری نباشد، مرگ من با شجاعت آرامش را فریاد نمیزند و باران هم نمیتواند از زمین برخیزد.
هوش مصنوعی: به نظر میرسد که ردپاهای کاروان در مسیر، به قدری کمرنگ و ناپیداست که نمیتوانند به بلندی و عظمت برسند. در واقع، غبار ناشی از سفر خاکیان، به همین سادگی از زمین برنمیخیزد و فراموش میشود.
هوش مصنوعی: کدام شمع را در این راه دیدهای که مانند سپند، از مزار بیقراران بلند نمیشود و در حال بیتابی است؟
هوش مصنوعی: هیچ ناخنی مانند تیشه در دست عاشق وجود ندارد، چرا که او با ادعا و فخر نمیتواند برفراز کوهها برود.
هوش مصنوعی: این شوخی که در اینجا به تصویر کشیده شده، نشاندهندهی زیبایی چشمها و مژگان شخصی است که در عشق سرخی به دل دارد. این زیبایی انقدر جذبکننده است که هرگز نمیتوان از آن دل کند و عاشق واقعی هرگز از شکار این لحظهها دست برنمیدارد.
هوش مصنوعی: به کسانی که ظرفیت کمتری دارند، عشق و محبت ندهید، زیرا آنها نمیتوانند از منابع عمیق و غنی استفاده کنند.
هوش مصنوعی: اشک و خون از چشمانم به سمت تو میریزد، تا زمانی که تو با وقار و آرامش بیایی، جوانهها از جویبارها سر برنمیآورند.
هوش مصنوعی: تو نمیتوانی لب پیمانه را از سنگ سرخ و درخشان برداری، چرا که از گلهای آتشین معشوقان دود برنمیخیزد.
هوش مصنوعی: دل زاهد خشک و بیاحساس از صدای تو تر و تازه شد، اما در این حال، بویی از بهار و شکوفایی احساس نمیشود.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
تلاش نام داری چون نگین تن در سیاهی ده
که این داغ از جبین نامداران برنمی خیزد
زفیض چشم تر چون رشته در گوهر نهان گشتم
که می گوید گهر از چشمه ساران برنمی خیزد؟
چه سازد سعی دهقان چون زمین افتاد ناقابل؟
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.