لغتنامهابجدقرآن🔍گوگلوزنغیرفعال شود

گنجور

 
حزین لاهیجی

لبت به پیرهن تنگ غنچه خار کند

عبیر خطّ تو خون در دل بهار کند

خراب نرگس شوخت شدم که از نگهی

سراسر دو جهان را کرشمه زار کند

رود چو موج ز دستش، عنان خودداری

خرام ناز تو آن را که بی قرار کند

گسست در خم زلفت کمند تدبیرم

تو را به من کشش دل مگر دچار کند

گیاه خشک، بهار و خزان چه می داند؟

دگر چه با من افسرده، روزگار کند؟

هنوز کوتهی دست آرزو باقیست

ز خون کشته من، تیغش ار نگار کند

ز خار خارِ گلی آشیان من قفس است

زمانه با دل تنگم، دگر چکار کند؟

خوش آن خزان زده بلبل که در فراق چمن

ز چاک سینهٔ خود گشتِ لاله زار کند

سپهر با همه سامان ترکتاز، حزین

حذر ز ناوک آن طفل نی سوار کند

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
جمال‌الدین عبدالرزاق

کسیکه قصد سر زلف آن نگار کند

چو زلف او دل خود زار و بیقرار کند

کسیکه دارد امید کنار بوس ازو

بسا که خون دل از دیده برکنار کند

دلم ربود بدانزلف همچو چنگل باز

[...]

مجیرالدین بیلقانی

کسی که قصد سر زلف آن نگار کند

چو زلف او دل خود زار و بی قرار کند

کسی که دارد امید کنار و بوس ازو

بسا که خون دل از دیده در کنار کند

دلم ربود بدان زلف همچو چنگل باز

[...]

خواجوی کرمانی

کسی که پشت بر آن روی چون نگار کند

باختیار هلاک خود اختیار کند

نه رای آنکه دلم دل زیار برگیرد

نه روی آنک تنم پشت بر دیار کند

ز روزگار هر آن محنتم که پیش آمد

[...]

عبید زاکانی

چو صبح رایت خورشید آشکار کند

ز مهر قبلهٔ افلاک زرنگار کند

زمانه مشعلهٔ قدسیان برافروزد

سپهر کسوت روحانیان شعار کند

خجسته خسرو سیارگان به طالع سعد

[...]

جامی

چو میزبان بنهد خوان مکرمت آن به

که از ملاحظه میهمان کنار کند

نه آن که بر سر خوان لقمه لقمه او را

به زیر چشم ببیند به دل شمار کند

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه