گنجور

 
حزین لاهیجی

آن یار بی حقیقت، پاس وفا ندارد

پروای اشتیاقم، دیرآشنا ندارد

دیوار خلق سایه چون نقش پا ندارد

در دهر پست همّت، افتاده جا ندارد

کار سپند دل را انداختم به آتش

جز عشق، مشکل ما مشکل گشا ندارد

غوغای کفر و اسلام در دین عارفان نیست

خلوت سرای وحدت، ما و شما ندارد

خون مرا بحل کرد آن چشم نامسلمان

جوری چنین، فرنگی، هرگز روا ندارد

تا صبح سینه از ما، درپیرهن نهفتی

خاطر نمی گشاید، محفل صفا ندارد

دوش از برم چو رفتی، آگه نگشتم، آری

عمریّ و رفتن تو، آواز پا ندارد

ای من خراب طورت، تعمیر دل نکردی

کاخ محبّت تو هرگز بنا ندارد

یکتاست در رسایی، قامت قیامت من

شوخ است مصرع سرو، امّا ادا ندارد

ای دل درین سر کو، پاس ادب ضرور است

از ناله لب فرو بند اینجا هوا ندارد

تمثال زشت و زیبا یک خامه می شناسد

نقش کنشت و کعبه جز یک خدا ندارد

پایان نمی پذیرد، شور حزین سرمست

خسن ابتدا ندارد، عشق انتها ندارد

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
صائب تبریزی

پروای خط مشکین آن دلرباندارد

اندیشه از سیاهی آب بقا ندارد

با راستی توان برد از پیش کار حق را

موسی سلاح دیگر غیر از عصا ندارد

ظالم ز سختی دل بر کوه پشت داده است

[...]

غالب دهلوی

آزادگی ست سازی اما صدا ندارد

از هر چه درگذشتیم آواز پا ندارد

عشق ست و ناتوانی حسنست و سرگرانی

جور و جفا نتابم مهر و وفا ندارد

فارغ کسی که دل را با درد واگذارد

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه