گنجور

 
حزین لاهیجی
 

ساغر نزنم تا بتوان خون جگر زد

بر سر نزنم گل، چو توان دست به سر زد

گویا به چمن تند وزیده ست نسیمی

این مرغ گرفتار صفیری به اثر زد

پرداخته بودم ز سواد دو جهان چشم

آن طره ی طرار ، مرا راه نظر زد

بازوی شکارافکن آن غمزه بنازم

تیرش اگر از سینه خطا شد به جگر زد

بنواخت مرا آن لب شیرین به پیامی

صد غوطه فزون تلخی جانم به شکر زد

جانا به نظر خرد مبین دانهٔ اشکم

آتش به جهانی شود از نیم شرر زد

می سوخت حزین را، مژه در راه تو چون شمع

آتش شب هجران تو در دیدهٔ تر زد