گنجور

 
حزین لاهیجی
 

اگر نسیم نباشد که زلف بگشاید؟

به عاشقان رخ معشوق را که بنماید؟

ز شمع، شب نشود روز، قدر وقت بدان

طلوع شعشعه ی آفتاب می باید

معاشران به نشاط بهار، خنده زنید

مجال نیست که گل ساغری بپیماید

به دست کوتهم آن طرّهٔ رسا نفتاد

چه شد که پرچم آهم به عرش می ساید

به بانگ بربط و می بادهٔ مغانه بکش

که واعظ نفس افسرده، ژاژ می خاید

رسد چو دور به زاهد، قدح برافشانید

پیاله گر نکشد، دامنی بیالاید

دلم ز غنچه پیکان او شکفت حزین

خوشا دلی که ز فیضش دلی بیاساید