گنجور

 
حزین لاهیجی

از ما فلک دون چه به یغما بستاند؟

این سفله چه داده ست که از ما بستاند؟

کوثر جگر تشنه فرستد به سوالش

خاری که نم از آبله ی پا بستاند

گر نیست تبسم، سر دشنام سلامت

دل کام خود از لعل شکرخا بستاند

سودای کریمان همه سود است که نیسان

گوهر عوض قطره ز دریا بستاند

از گرسنه چشمان به حذر باش که ساغر

هر قطره که خم داد، ز مینا بستاند

این است حزین ، از کرم ساقی امیدم

ما را به یکی جرعه می، از ما بستاند