گنجور

 
حزین لاهیجی

چو سنبل تو به طرف سمن فرو ریزد

دل شکسته اش از هر شکن فرو ریزد

به شیوه ای که ز گلبرگ تر چکد شبنم

نمک ز لعل تو شیرین سخن، فرو ربزد

نقاب زلف ز عارض اگر براندازی

صنم ز طاق دل برهمن فرو ریزد

خرام ناز تو ای شاخ گل، قیامت را

به خاک عاشق خونین کفن فرو ریزد

به سجده گاه تو، سر بر زمین چنان کوبم

که لرزه بر جگر اهرمن فرو ریزد

به کاوش مژه نازم که از جراحت دل

به خاک کوی تو خون یمن فرو ریزد

به بیستون قدم آهسته تر نهم، ترسم

که پاره های دل کوهکن فرو ریزد

نشاط بی تو همانا، حرام گشته به دل

که باده، خون شود از چشم من فرو ریزد

ز چین طره آن نازنین غزال، حزین

چه نافه هاکه به جیب ختن فروریزد