گنجور

 
حزین لاهیجی
 

فقرم کجا ز جلوهٔ دنیا زبون شود؟

موج سراب، دام ره خضر چون شود؟

سودای زلف یار، به دیوانگی کشید

فکری که در دماغ بماند، جنون شود

در سینه شکسته دلان تو آه نیست

چون بشکند سپاه، علمها نگون شود

بی شفقت است ناخن خارا تراش عشق

نزدیک شد غبار دلم بیستون شود

در قلزمی که شورش عشق است، ناخدا

بالد به خویش قطره و دریای خون شود

خاکم به باد رفت وز یادم نمی روی

عشق آن خیال نیست که از دل برون شود

در نشئه، نیست عقل فلاطون کم از شراب

هر کس گزید خلوت خم، ذوفنون شود

هر برگ از بهار دگرگیرد آب ورنگ

از خون دیده، چهره مرا لاله گون شود

عمری که هست مایهٔ آزادگی حزین

حیف است صرف محنت دنیای دون شود