گنجور

 
حزین لاهیجی
 

از سبزه سبز، پشت لب جویبار شد

باغ از بهار، شاهد گلگون عذار شد

دامن کشان ز هر طرفی ابر تر رسید

چون خانه ی حباب، هوا بی غبار شد

شاخ از شکوفه، صبح تجلّی فروز گشت

چون زلف یار، ظلمت شب تار ومار شد

طوفان چار موجه اشکم، جهان گرفت

رگ های ابر، چون مژه ام آبدار شد

گیسوی چنگ گشت پریشان به مرگ غم

مینا خراب گریه ی بی اختیار شد

چشم جهان چو شبنم گل در پریدن است

حسن بهار، فتنه گر روزگار شد

ازکاروان فیض نگردی جدا حزین

پوید صبا پیاده ره و گل، سوار شد