گنجور

 
حزین لاهیجی
 

شب زلف تو در خیالم آمد

از بخت خود انفعالم آمد

بی رحم تر است غمزه، امروز

گویا رحمش به حالم آمد

یاد قد اوست قسمت من

شادم که، الف به فالم آمد

از حرمت خون دل شناسی

پیمانه کشی، حلالم آمد

آبی ای زخم تشنه بردار

اشک دریا نوالم آمد

گفتی نظر از جهان فروبند

کاینک رخ بی مثالم آمد

از هر مژه، زین اشارت، انگشت

بر دیده امتثالم آمد

خورشید رخ تو شد مقابل

جانی به تن هلالم آمد

چون آینه وصل بی حجابی

از حیرت آن جمالم آمد

افسرده دمان، حذر که چون شمع

حرفی به زبان لالم آمد

از دیده و دل کناره گیرید

وحشی نگهان، غزالم آمد

عشرتکده عدم، کجایی؟

از هستی خود ملالم آمد

اوراق دل حزین گشودم

عشق تو به وصف حالم آمد