گنجور

 
حزین لاهیجی

ای نگاه تو پی غارت دلها گستاخ

غمزهٔ شوخ تو، با مومن و ترسا گستاخ

شرم حسن تو به حدّی ست که با اینهمه شوق

نگشوده ست کسی چشم تماشا گستاخ

شیشه های دل ارباب وفا ریخته است

به سر کوی محبت، ننهی پا گستاخ

شمع را بال و پر مرغ نظر سوخته است

نتوان دید در آن چهرهٔ زیبا گستاخ

نقد یوسف صفتان، قلب زبونیست حزین

من کیم تا کنم اندیشهٔ سودا گستاخ؟