گنجور

 
حزین لاهیجی
 

نبود خطری در ره بی پا و سران هیچ

رهزن نزند قافلهٔ ریگ روان هیچ

حشمان تو مست می نازند، مبادا

قسمت نرسانند به خونین جگران هیچ

بر هم زن دلها نشود موی میانت

پا گر نگذارد سر زلفت به میان هیچ

درماندهٔ سامان تهی دستی خویشم

دردا که نگیرند ز عاشق دل و جان هیچ

گر جوهر خوی تو فتادهست ستمگر

با ما ز چه رو جور و جفا با دگران هیچ؟

نه رسم سلامی نه کلامی، نه پیامی

دل را خبری نیست از آن غنچه دهان هیچ

ناکامی وکام تو حزین ، نقش بر آب است

امید نبندی به جهان گذران هیچ