گنجور

 
حزین لاهیجی

نبود خطری در ره بی پا و سران هیچ

رهزن نزند قافلهٔ ریگ روان هیچ

حشمان تو مست می نازند، مبادا

قسمت نرسانند به خونین جگران هیچ

بر هم زن دلها نشود موی میانت

پا گر نگذارد سر زلفت به میان هیچ

درماندهٔ سامان تهی دستی خویشم

دردا که نگیرند ز عاشق دل و جان هیچ

گر جوهر خوی تو فتادهست ستمگر

با ما ز چه رو جور و جفا با دگران هیچ؟

نه رسم سلامی نه کلامی، نه پیامی

دل را خبری نیست از آن غنچه دهان هیچ

ناکامی وکام تو حزین ، نقش بر آب است

امید نبندی به جهان گذران هیچ

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
صائب تبریزی

لب هیچ و دهان هیچ و کمر هیچ و میان هیچ

چون بید ندارد ثمر آن سرو روان هیچ

اندیشه جمعیت دل فکر محال است

شیرازه نگیرد به خود اوراق خزان هیچ

در چشم جهان ریخت نمک صبح قیامت

[...]

غالب دهلوی

در پرده شکایت ز تو داریم و بیان هیچ

زخم دل ما جمله دهانست و زبان هیچ

ای حسن گر از راست نرنجی سخنی هست

ناز این همه یعنی چه؟ کمر هیچ و دهان هیچ

در راه تو هر موج غباری ست روانی

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه