گنجور

 
حزین لاهیجی
 

عشق اگر یار شود، سود و زیان این همه نیست

سر جانانه سلامت، غم جان اینهمه نیست

بی محبّت به جوی خرمن ما نستانند

حاصل علم و عمل در دو جهان این همه نیست

ای که مستغرق اندیشهٔ بحری و سراب

یکدم از خویش برآ، کون و مکان اینهمه نیست

چه شد از توبه اگر دامن خشکی دارم

پیش ابرکرم پیر مغان اینهمه نیست

منّت است این که شکسته ست کمر مردان را

ورنه برداشتن کوه گران اینهمه نیست

به یکی جرعهٔ می تاج و نگین می بخشم

پیش بی پا و سران نام و نشان اینهمه نیست

جلوهٔ کاغذ آتش زده دارد جگرم

داغ حسرت به دل لاله ستان این همه نیست

رشتهٔ الفت ما و تو بود زود گسل

فرصت صحبت مهتاب و کتان این همه نیست

حسرت از دیدهٔ حیرت زدهٔ خود دارم

چشم آیینه به رویت نگران اینهمه نیست

تا کی از اشک کنم گونهٔ کاهی گلرنگ

باده در ساغر خونین جگران این همه نیست

ساقیا پا به رکاب است چمن، باده بیار

تکیه بر عهد جهان گذران این همه نیست

آفرین بر قلم فیض رسان تو حزین

رگ ابری به چمن ژاله فشان اینهمه نیست