گنجور

 
امیرعلیشیر نوایی

ملک آفاق به جز دیر مغان این همه نیست

مایه عیش به جز رطل گران این همه نیست

واعظا این همه از باغ جنان قصه مگوی

که من و کوی کسی باغ جنان این همه نیست

دوش گفتست ز بس نعره و آشوبم باز

هست او ورنه علالای سگان این همه نیست

جاه و اقبال جهان جمله حباب است و نمود

بود این سلسله شعبده سان این همه نیست

این همه حسن و لطافت که پریزاد مراست

گر سوی جنس بشر بنگری آن این همه نیست

از زمان هر نفسم صد غم بیداد رسید

ور نه جور و ستم اهل زمان این همه نیست

خاک کویش مگر از چشم ملائک شده نقش

ورنه از چهره عشاق نشان این همه نیست

فانیا جان ده و از محنت هجران واره

حاجت ناله و آشوب و فغان این همه نیست