گنجور

 
حزین لاهیجی

دل در حریم وصل تو، پا را نگه نداشت

داغم ازین سپند که جا را نگه نداشت

روشن نشد چراغ دل و دیده اش چو شمع

هر سر که زیر تیغ تو پا را نگه نداشت

پنهان نگشت در دل صد چاک، راز عشق

این خانهٔ شکسته، هوا را نگه نداشت

دریوزهٔ نگاهی از آن شاه داشتم

بگذشت سرگران و گدا را نگه نداشت

لب تشنه تر ز غیرت عشقم به خون اشک

در دیده خاک آن کف پا را، نگه نداشت

فرسود از اشتیاق سگت استخوان من

افسوس ازو،که حق وفا را نگه نداشت

کلکت نشد خموش حزین ، در بهار و دی

این عندلیب مست، نوا را نگه نداشت