گنجور

 
حزین لاهیجی
 

در دل چو به یاد رخ او نور فرو ریخت

چون طور، بنای دل مهجور فروریخت

دردی رگ جان داشت، چنان مجلسیان را

کاغشته به خون، نغمه ز طنبور فرو ریخت

از یاد لب او نمک آرید، که مرهم

خون گشت وز زخم دل ناسور فرو ریخت

هرشکوه، که چون گریه به دل بی تو گره بود

سیلی شد و از دیدهٔ مهجور فرو ریخت

هر ابر که برخاست ز دریای سرشکم

باران تجلی شد و در طور فرو ریخت

سر در رهت آرایش دار است حزین را

لعلت به لبش، بادهٔ منصور فرو ریخت