گنجور

 
حزین لاهیجی
 

از بس که تو را خوی، به عشاق گران است

بی قدر متاع سر بازار تو جان است

ته جرعه ای از ناز به گلزار فشاندی

زان روز، لب غنچه ز خونابه کشان است

جان رفت و نکردی گذری بر سر خاکم

دل خون شد و مغروری ناز تو همان است

زبن پیش چنین در نظرت خار نبودم

هم بزم رقیبان شده ای، این گل آن است

گر پشت دو تا شد، سر سرو تو سلامت

غم نیست اگر پیر شدم، عشق جوان است

گلگونه دولت نبود در خور مردان

این غازه گری، لایق رخسار زنان است

ز افسانهٔ گرم تو حزین ، جان و دلم سوخت

فریادکه این نالهٔ آتش نفسان است