گنجور

 
حزین لاهیجی

فکندم چاک‌ها در جیب جان بی‌تابی خود را

کشیدم شانه‌ای زلف پریشان خوابی خود را

ز کشتن نیست باکم، لیک می ترسم که تیغ تو

کند ضایع ز خون گرم من، سیرابی خود را

غم عشق تو شد سرمایهٔ عزّ و قبول من

به این اکسیر زر کردم، دل سیمابی خود را

خورد از دست ساحل، سیلی تأدیب رخسارش

به مژگانم فروشد موج اگر شادابی خود را

حزین ، در سایهٔ گلشن به کف جام جمت باید

شکوفه کج نهد چون افسر دارابی خود را