گنجور

 
حزین لاهیجی
 

ای موی تو را غالیه سا عنبر سارا

چون نافه سیه روزم از آن زلف شب آسا

دیدار تو را چهره گشا دیده ی حق بین

رخسار تو را روی نما، نور تجلّا

هم روی تو پیرایهٔ صد مسأله حکمت

هم موی تو سرمایهٔ صد مرحله سودا

شیرازهٔ آرام، ز زلف تو مشوّش

سی پارهٔ ایام به عهد تو، مجزا

طرف سمنت داده نشان از گل سوری

دور نگهت گوشه نشین، بادهٔ حمرا

چون صبح دل افروز تو آید به تجلّی

خاموش شود، شمع شب افروز مسیحا

سوسن ز زبان نگهت نرگس الکن

روزن ز سنان مژهت سینهٔ خارا

ناهید بود بلبله دار تو به میزان

خورشید بود بسته نطاق تو به جوزا

چشم سیهت دست برآورده به غارت

ترک نگهت باره درافکنده به یغما

بنهاده ام ابروی سیه تاب تو را سر

افتاده ام از موی دلاویز تو در پا

درمانده ی پا درگلیم، آه سبک سیر

شرمندهٔ خارا دلیت صخرهٔ صمّا

تو قبلهٔ ایمانی و من جبههٔ تسلیم

تو یوسف کنعانی و من پیر کلیسا

مرغ دل من لخت کبابی ست بر آذر

یاد لب لعل تو، شرابی ست مصفا

تا ماه تو افروخت سحرگاه تجلّی

تا آه من افراخت سر رایت علیا

از شرم روان شد، قمر ناصیه سیمین

در زنگ نهان شد فلک آینه سیما

بی جرم مسوز این همه ای شعلهٔ سرکش

آشوب مساز این همه ای فتنه، به بالا

نیرنگ مباز این قدر ای گلشن خوبی

بر حسن مناز این همه ای گلبن زیبا

لعب است گر ایّام، چه داند کسی امروز

تا خود چه برون آورد از پردهٔ فردا ؟

هشیاردلان را نسزد این همه مستی

از ساغر هستی که حبابی ست به دریا

خاتم چه شد و تخت سلیمان به کجا رفت؟

کو اختر اسکندر و کو افسر دارا؟