گنجور

 
حزین لاهیجی

با همه دعوی اسلام چو اصحاب سعیر

روزگاری ست که در دوزخ هندیم اسیر

از ضعیفی شدهام چون رگ اندیشه نزار

در جوانی شده ام پیرتر از عالم پیر

از قضا سخرهٔ هندم، نه ز حرص و نه ز آز

کس نیارد به جهان پنجه زدن با تقدیر

لله الحمدکه از دولت پایندهٔ فقر

نیست چشم طمعم بر نعم شاه و وزیر

صبح، شبنم صفتم جرعهٔ آبی ست نهار

شام برکف چو هلالم لب نانی ست فطیر

باشد از چشم دل افتادهٔ من، دُرّ خوشاب

چون صدف هست گدای کف من ابر مطیر

فطرتم مشعله افروز عقول است و کنون

شده گم، راه نجات من ازین خاکِ چو قیر

می دانش نکنم در قدح از بیم فلک

این تنک ظرف مبادا شنود بوی عصیر

بی صریر قلم پرده گشایی که مراست

عندلیبان گلستان نسرایند صفیر

می خزد در شکن نامهٔ من محشر شور

می دمد از گلوی خامهٔ من نعرهٔ شیر

با کمیتِ قلم من فکند نعل کمیت

با ضمیرم نکند جرأت اندیشه جریر

آب حیوان شده از خجلت نظمم پنهان

شرمسار از سعت دامن دریاست غدیر

لطف وجودت به هم آمیخته چون شعله و نور

لفظ و معنی به هم آمیخته چون شکر و شیر

در مصاف سخنم لال شود، تیغ زبان

از صریر قلمم آب شود زهرهٔ شیر

گرچه عالم شده در نقطهٔ کلکم مضمر

لیک چون مَردُمکم در نظر دهر، حقیر

عقل روشن چه کند، شب پرهٔ جهل بلاست؟

طعن ظلمت زند این کور به خورشید منیر

سفله طبعانِ جهان جمع به یک ماحضرند

به سفه گُرسنه، از لقمهٔ دانش همه سیر

هر یک از موعظه افراخته رایات جدل

هریک از طعنِ زبان، آخته بر من شمشیر

در شکست دل من کرده به هم عهد و قرار

طالع پیر و جوان، دیدهٔ اعمیّ و قریر

یکی از جهل زند طعنه،که دانش غلط است

نسزد این همه در فکر معیشت تقصیر

یکی از عقل زند لاف که بایست گرفت

دامن عاطفت شاه عطابخش و وزیر

آن یکی می دهدم پند که در هند مجوی

کام بی تربیت قدرشناسان امیر

یک اپن رخ کندم ماتکه بایستی داد

مهرهٔ طرح به این فیل شناسان کبیر

وان دگر ساز کند نغمه که بایستی ساخت

پردهٔ مصلحت وقت، ملایم چو حریر

سفله ای طعن غرورم زند و نخوت طبع

خربطی نسبت فخرم دهد و جاه خطیر

سخن بی سر و بن را نتوان شرح نوشت

سر اندیشه فرو برده به خود کلک دبیر

قصه کوتاه که هر یک به نوایی دادند

ناقهٔ هوش مرا در حدی از صوت حمیر

می خلد خار به چشمم ز جمال که و مه

می خزد مار به گوشم ز فسون بم و زیر

بس که از صورت بی معنی خلقم به شگفت

تکیه بر بالش حیرت زدهام چون تصویر

از تغافل نهدم پیر خرد، پنبه به گوش

خفتگان شب جهلند به گلبانگ نفیر

همسر خویش حریفان همه را کرده خیال

سفله، پنداشته با خود همه را شبه و نظیر

شده از دست رَدَم گونهٔ افلاک کبود

جامه نیلی نکنم در غم دنیای حقیر

راحت و رنج حیات گذران است چو موج

نشود شادی و غم پای نفس را زنجیر

جسم و جان را به بیان رشته الفت سُست است

نتوان طول امل داشت به این عمر قصیر

خاک خُسبی نکند فطرت عالی گهرم

آتش از میل طبیعی رود آسان به اثیر

من کجا و سر این قوم فرومایه کجا؟

چه محل آینه را بر سر زانوی ضریر؟

حرف حق در دلشان نشتر الماس بود

جوق باطل صفتانی که مشارند و مشیر

به کرم اشعب و در جوهر مردی، جعده

به حسب باقل وقت و به نسب ابن کثیر

ذکر این فرقه دون، کلک و ورق را ستم است

وصف ایشان نتوان گفت و نشاید تحریر

کینه در خاطر پاکت ز خسان نیست حزین

صفحه ی آب محال است شود نقش پذیر

شرط تعریضگر اخلاق پسندیده بود

کاش یاران ننمایند به حالت تقصیر

چون تو را سلطنت ملک قناعت دادند

طبل رسواییت ای کاش شود عالمگیر

سایه گستر شودت بال همای دولت

دام خاموشیت ار کرد نفس را نخجیر

لقمهٔ شعر منه بر کف هر سفله شعار

قلیه بی جاست خری را که بود مست شعیر

پای اندیشه درین وادی پر خار بخست

کاشکی خامه عنان تابد ازین راه خطیر

ره به جایی نبرم بس که خمارآلودم

من چنین بی خبر و چون دم تیغ است مسیر

نشکند بادهٔ گلرنگ خماری که مراست

ساقیا جرعه ده از میکده خمّ غدیر

دلم از ساقی کوثر شده سرمست شراب

دایه زان پیش که شوید لب و کامم از شیر

این می مهر و ولای شه دین است که ساخت

خنده زن بر گل خُلدم خس و خاشاک ضمیر

من نصیری صفت و او به کرم بنده نواز

چه غمستم،که مرا در دو جهان است نصیر

از غروری که سرم داغ غلامی دارد

پای از ناز نهم بر سر خورشید منیر

پیش چشمم که به اقبال نوالش سیر است

هست گردی به کف باد، سلیمان و سریر

سرورا، بنده نوازا، به تو شاد است دلم

نگذاری که شوم در غم ایام اسیر

منم آن پیر غلامی که به قدّ چو کمان

بوده ام چشم و دل مُنکر شأنت را تیر

قلمم گرد برآورده ز بنیاد خلاف

کرده بر صفحهٔ من، روی مخالف چون قیر

دلم از بتکدهٔ هند نفور است نفور

تنگی سینه به لب آرَدَم از ناله نفیر

چکد از آب و هوایش همه سمّ ارقم

دمد از پرده ی خاکش، همه دام تزویر

از کرمهای تو امّید رهایی دارم

ورنه سخت است به من، خصمی ایام شریر

می رود دست و دل همّت از افلاس ز کار

نپسندی که به طوفان دهدم موج حصیر

مشکل افتاده به ما جمع پریشان دل، کار

سهل الله علینا ببشیر و نذیر