گنجور

 
مجد همگر

خدایگان وزیران شرق عزالدین

یگانه دو جهان قطب عالم معنی

کمال گیتی طاهر که در وجود چو نام

بریست از همه نقصی چو علت اولی

نظام کشور چارم که صدر چرخ ششم

ز عطف دامن جاهش برد طراز روی

دعا و بندگی و آفرین ز من چاکر

بخواند و کند از نفس پاکش استفتی

چگوید از قبل چاکری به جان مشتاق

که سالها بود از صدق عاشق مولی

گهی ز یاد خراسان روان کند تازه

گهی به یاد خراسان دهد ز جان بشری

گهی به نامش مشکین کند سر خامه

گهی به نامه درش آفرین کند املی

شنیده باشدکآن خواجه از سر لطف

به بنده میل کند همچو مشتری به شری

چو در ولایت او نیست منصب آصف

چو از ممالک او رفت رونق کسری

ز شغل آصف در کف نیافت جز بادی

ز نسل کسری در دل ندید جز کسری

پس از تبدل احوال و روزگار دراز

از اتفاق جدا ماند آنکس از ماوی

به روزه با تن نافه به روزگار تموز

چو ناقه راه بیابان برد به رنج و اذی

به مقصد آید و مایوس گردد از مقصود

به جنت آید و محروم گردد از طوبی

به تربت آید و گریان زکربت غربت

به سوی تو به گرایان به تو به چون ویلی

نکرده عزم فرو می ز قلت قوت

نکرده دست فرا می ز غایت تقوی

به تاختن ز قهستان و تون بتازد تیر

که عید فطر رسد سوی حضرت اعلی

ز عید فطر چهل روز رفت و از ره دور

به بارگاهت سی اسبه می رسد اضحی

اگر به ملک سلیمان گذر کند موری

سزد که یاد کند در زمان از آن انهی

اگر چه آصف ثانی به ملک مشتغل است

بود تفقد هدهد به هر طریق اولی

ز خانه رفتن و نادیده روی خانه خدای

حدیث کعبه و حاجی ست در صفا و منی

مراد وی ز خراسان توئی وگرنه خدای

به لطف دادش از هفت کشور استغنی

ز شهر توس کسی پرسشی نکرد ورا

نه در زمان سقام و نه در اوان شفی

به جز مولف شهنامه کز دریچه روح

ورا جواب رسانید مژده بشری

ز حال صاحب احیا حیا همی دارد

کز اهل توس شکایت کند در این معنی

غریب نیست عجایب ز هر غریب ولیک

رهی غریب بصیر است و اهل شهر اعمی

کنون چه چاره کند همت قبله مشتبه است

در این چه حکم کند رای خواجه دینی

مقام توس کند اختیار یا مشهد

گذر کند به نشابور یا سفر به هری

به دین و دانش مفتی شرع مکرمت اوست

جواب بنده چه فرماید اندرین فتوی

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
رودکی

مشوشست دلم از کرشمهٔ سلمی

چنان که خاطر مجنون ز طرهٔ لیلی

چو گل شکر دهیم درد دل شود تسکین

چو ترش روی شوی وارهانی از صفری

به غنچهٔ تو شکر خنده نشانهٔ باده

[...]

عنصری

فغان از آن دو سیه زلف و غمزگان که همی

بدین زره ببری و بدان ز ره ببری

ناصرخسرو

چه چیز بهتر و نیکوتر است در دنیی؟

سپاه نی ملکی نی ضیاع نی رمه نی

سخن شریف‌تر و بهتر است سوی حکیم

ز هرچه هست در این ره گذار بی‌معنی

بدین سخن شده‌ای تو رئیس جانوران

[...]

قطران تبریزی

مشوش است دلم از کرشمه سلمی

چنانکه خاطر مجنون ز طره لیلی

چو گل شکر دهیم در دل شود تسکین

چو ترش روی شوی وارهانی از صفری

بغنچه تو شکر خنده نشئه باده

[...]

مسعود سعد سلمان

فراخت رایت ملک و ملک به علیین

کفایت ثقت الملک طاهربن علی

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه