گنجور

 
مجد همگر

دلبرا دوش در آن عیش منت یاد نبود

که دل بنده ز بند غمت آزاد نبود

اگر از صحبت من یاد نیاوردی هیچ

آخر ای سنگدل از عهد منت یاد نبود

شرم روی من و خشم آوری خلق مگیر

شرمت از آن همه بد کردن و بیداد نبود

سنگ خارا ز دلت به که در آن شادیها

رحمتت بر من دلخسته ناشاد نبود

بر ره گفت تو رفتیم و همه بود خلاف

عهد تو نیک بدیدیم و به جز باد نبود

رفت بنیاد دل ما و از آن بود همه

که بر امید من و قول تو بنیاد نبود

دل ز شاگردی مهر تو بلا دید بلا

لاجرم دید و در کار خود استاد نبود

شهری از ناله و فریاد من آگاه شدند

خود ترا هیچ خبر زان همه فریاد نبود

پیش شیرین لب تو گر پسر همگر مرد

او دراین راه به از خسرو و فرهاد نبود

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
صائب تبریزی

مرغ من در بغل بیضه هم آزاد نبود

آشیان هیچ کم از خانه صیاد نبود

دل بی درد من از خواب فراموشی جست

نامه دوست کم از سیلی استاد نبود

جیحون یزدی

غمگسارش بجز از زینب و سجاد نبود

لیکن او جز به پدر مایل و معتاد نبود

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه