گنجور

 
مجد همگر
 

گوئی که آن زمان که مرا آفریده اند

با عشق روح در جسد من دمیده اند

در وقت آفرینش من شخص من مگر

از خون مهر و نطفه عشق آفریده اند

یا خود محرران صنایع به کلک عشق

با مهر مادرانه مرا خوابنیده اند

تا پروریده شد دل من در هوای عشق

بر بر مرا به شیر و شکر پروریده اند

از هر دو کون و هر چه در او هست عاقلان

عشق است عشق کآن به بهی برگزیده اند

عین است عقل و شین شرف و قاف قوت جان

وزعین و شین و قاف گروهی رمیده اند

شوریدگان شوق محبت ندیده اند

کز شوق پشت دست بدندان گزیده اند

دیوانگان عشق دویدند سالها

وندر رهش برهنه سرو پا دویده اند

بس روز تا به شب نفسی خوش نبوده اند

بس شب که تا به روز یکی نغنویده اند

بس گریه ها که در شب تاریک کرده اند

بس جامه های صبر که بر تن دریده اند

مانند گوی زخم پراکنده خورده اند

وز بار عشق چون سر چوگان خمیده اند

بس بیدلان که دفتر این راز خوانده اند

لیکن به کنه نکته آن کم رسیده اند

در گلستان عشق به تقلید ناقلان

بسیار گشته اند ولی گل نچیده اند

بر کوه طور عشق بسی رفته اند لیک

آواز لن ترانی از آن کم شنیده اند

ای ابن همگر از تونیند آگه آن گروه

وین منکران حلاوت آن ناچشیده اند

اینان چو یخ فسرده دل و سخت ساده اند

پیداست کآفتاب ریاضت کشیده اند

نرمادگی بسان زغن پیشه کرده اند

و آنگه بر آشیانه عنقا پریده اند

منقار باز نطق تو سرشان ز تن بکند

چون مرغ سر بریده از آن بر طپیده اند

مرغ شکر خورند ولیکن نه ناطقند

باز سبک پرند ولی بسته دیده اند

گر چه لباس شعر به دست تو بافته است

کژ خواطران به خویشتنش بر تنیده اند

در دیده ها حدیث چو پیکان نشانده اند

در کام ها زبان چو ناوک خلیده اند

از فعل بد چو به رخ من زرد کرده اند

وز بار غم چو نار دل من کفیده اند

هم فرش مردمی و وفا در نوشته اند

هم نطع کین وجور و حسد گستریده اند

با اینهمه به تیغ بیانشان بکشته ام

آنان که در مناظره در من خجیده اند

گرچه فروختند مرا کور دیدگان

صاحبدلان به قیمت جانم خریده اند

شعر من است معجزه روزگار من

کوری حاسدان که بدان نگرویده اند

باغ معانی است ضمیرم ولی هنوز

گلها و لاله هاش همه نشکفیده اند

آن آهوان که نافه مشک است خونشان

در مرغزار تبت جانم چریده اند

و آن بادها که صبحدم آرند بوی دوست

گرد هوای گلبن طبعم وزیده اند