گنجور

 
صابر همدانی

ندهد دست اگر دولت دیدار مرا

آخرالامر کشد دوری دلدار مرا

پیش نگرفتم اگر راه بیابان جنون

زلف زنجیروَشَت بود نگهدار مرا

قدر حسن تو ز مشتاقی من شد معلوم

گرچه دانم نبود پیش تو مقدار مرا

نزدم بیهده اندر ره عشق تو قدم

سیرها گشته در این راه پدیدار مرا

شد چو منصور دگر راز من از پرده برون

دار کوتا که رها سازد از این دار مرا؟

من ز خاک قدمت کحل بصر خواهم کرد

فرصتی گر بدهد ایزد دادار مرا

(صابرا) چون دهن یار شد این قافیه تنگ

نه عجب پاره شد ار پردهٔ پندار مرا

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!