گنجور

 
حافظ شیرازی
 

ای ز شرم عارضت گل کرده خوی

بر عرق پیش عقیقت جام می

ژاله بر لاله است یا بر گل گلاب

یا بر آتش آب یا بر روت خوی

میشد از چشم آن کمان ابرو و دل

از پی اش می رفت و گم می کرد پی

امشب از زلفت نخواهم داشت دست

رو موذن بانگ می زن گو که حی

چون بنی عامر بسی مجنون شوند

گر برون آید شبی لیلی زحی

نی دمی لب بر لب مطرب نهاد

چنگ را در زیر ناخن کرد پی

چنگ را بر دست مطرب نه دمی

گو رگش بخراش و بخروشش ز پی

عود بر آتش نه و منقل بسوز

غم مدار از شدت سرمای دی

آنکه بهر جرعه ای جان می دهد

جامه زو بستان و جامی ده به وی

با تو زین پس اگر فلک خواری کند

باز گو در حضرت دارای ری

خسرو آفاق بخش آن کز سخاش

نامه حاتم ز نامش گشت طی

جام می پیش آرو چون حافظ مخور

غم که جم کی بود یا کاووس کی