گنجور

غزل شمارهٔ ۳۶۳

 
حافظ
حافظ » غزلیات
 

دردم از یار است و درمان نیز هم

دل فدای او شد و جان نیز هم

این که می‌گویند آن خوشتر ز حسن

یار ما این دارد و آن نیز هم

یاد باد آن کو به قصد خون ما

عهد را بشکست و پیمان نیز هم

دوستان در پرده می‌گویم سخن

گفته خواهد شد به دستان نیز هم

چون سر آمد دولت شب‌های وصل

بگذرد ایام هجران نیز هم

هر دو عالم یک فروغ روی اوست

گفتمت پیدا و پنهان نیز هم

اعتمادی نیست بر کار جهان

بلکه بر گردون گردان نیز هم

عاشق از قاضی نترسد می بیار

بلکه از یرغوی دیوان نیز هم

محتسب داند که حافظ عاشق است

و آصف ملک سلیمان نیز هم

 

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

حسام الدین سراج » شرح فراق » شرح فراق

شهرام شعرباف » اوهام در آزادی » حافظ عاشق است

محمدرضا شجریان » اجراهای خصوصی » مذهب رندان اجرای خصوصی محمدرضا شجریان و محمد موسوی

برای معرفی آهنگهای دیگری که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال ۲۷ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

امیرمسعود نوشته:

با سپاس فراوان از زحمات شما بزرگواران که در صیانت از شعر و ادب پارسی تلاش بسیار نموده اید، مصرع اول بیت چهارم را در نسخ قدیمی اینگونه دیده ام که با مصرع دوم این بیت همخوانی بیشتری دارد: “داستان در پرده می گویم ولی”
ضمنا بیت ماقبل آخر این غزل زیبا در اغلب نسخه های جدید حذف گردیده که در صورت تایید لطفا اضافه فرمایید:
خون ما آن نرگس مستانه ریخت
وان سر زلف پریشان نیز هم

👆☹

جعفر ابراهیم پور نوشته:

از نظر معنایی اگر جای دو بیت اوّل جابجا شود موقوف المعانی هستند و صحیح تر و زیباتر می باشند, چنانچه در برخی نسخ چاپ شده است

👆☹

جعفر ابراهیم پور نوشته:

عذر می خوام .منظور دو بیت آخر می باشد

👆☹

ناشناس نوشته:

سعدی می فرماید به ازروی زیباست اوازخوش که این حظ نفس است وان قوت روح ایادربیت دوم منظور حافظ ازاین که می گویند ازحسن خوشتراست اواز خوش نیست

👆☹

اینجانب نوشته:

در پاسخ جناب ناشناس. بیت سعدی را یافته اید و زیرکانه با بیت حافظ تطبیق داده اید واقعا جالب توجه است اما تصور نمی شود حافظ به این شکل معمایی سروده باشد تا کلیدش را در دیوان سعدی بیابیم آن در مصراع اول ضمیر اشاره نیست‏ اسم است. همان مفهوم ملاحت است که در جاهای دیگر نیز با همین لفظ آن از آن یاد می کند مثل بنده طلعت آن باش که آنی دارد.

👆☹

فرزاد شهرازیان نوشته:

در پاسخ به آقای ابراهیم پور باید گفت ترتیب دو بیت اول به شکل فعلی مناسب تر است چرا که اگر دقت شود از نظر معنایی باید بیت اول گفته شود تا بتوان به بیت دوم اشاره کرد

👆☹

1101 نوشته:

خیلی قشنگه مخصوصابیت۸ وزنشم زیباست

👆☹

جواد نوشته:

دستان مخفف داستان هست.

همچون این بیت از خود حافظ
راز سربسته ی ما بین که به دستان گفتند
هر زمان با دف و نی بر سر بازار دگر

👆☹

شهرام یاری نوشته:

اعتباری نیست بر کار جهان
بلکه بر گردون گردان نیز هم

👆☹

ramin yousefi نوشته:

درد و درمان هر دو جاری می شوند
وصل و هجران نیش ماری می شوند
خاطرات و درد …گر درمان شوند
بی کلک دان ، آنچه خواهی می شوند
درد و درمان با من ِ گوشه نشین
بازی با دل می کنند رافت و کین
دوستان در پرده می گویند سخن
از من و سوز و گداز ِ انجمن
عاشق دلداده را این زندگی
چون حصار است، زنده باد پویندگی
از جمادی مُردَم و من نامیم
وز نما مُردَم به حیوان راضیم
بعد حیوان بین که من آدم شدم
جفت بدحالان و خوش¬حالان شدم
آخر این سیر را در بندگی
تو بپندار سیرم من از زندگی
من ز مردن باز بالا می روم
سوی رب ِ لایزالَم می روم
بشنو از نی این حکایت های ماست
عاشق رب شو ولی بی کم و کاست (ر.یوسفی)

👆☹

کسرا نوشته:

تشکر ویژه از جناب حافظ بابت این شعر آسمونی…
به امید این بیت هنوز نفس میکشم..
چون سر آمد دولت شب‌های وصل
بگذرد ایام هجران نیز هم…

👆☹

کسرا نوشته:

هر دو عالم یک فروغ روی اوست…

👆☹

علی نوشته:

دستان به معنی سرود و نغمه هم هست که به نظر میرسد این معنی مناسب تر باشد.

👆☹

علی نوشته:

در مورد پیشنهاد علیرضا برای تصحیح نیز باید بگویم که با جایگزینی پیشنهاد ایشان وزن به هم میخورد.

👆☹

سینا نوشته:

سید حسام الدین سراج به زیبایی این شعر رو با عنوان شرح فراق اجرا کردن

👆☹

محمد نوشته:

سلام بعد از بیت اول این بیته :

خال او حالم پریشان می کند

و آن سر زلف پریشان نیز هم

👆☹

مهرداد نوشته:

علیرضا جان دلستان وزن رو خراب میکنه این همون دستان هستش.
و فکر می کنم مخفف داستان هم نیست.
.
در قدیم به سیم ساز وتر و به پرده دستان می گفتند.
.
من فکر میکنم منظورشون همونطور که علی آقا گفتند
به منظور نغمه و سرود آهنگ هستش

👆☹

وفایی نوشته:

شرح سودی بر حافظ ، جلد سوم :
دوستان در پرده می گویم سخن
گفته خواهد شد به دستان نیز هم
یعنی : “ای دوستان ، سخن را در خفی و پنهانی می گویم . لیکن آشکارا هم گفته خواهد شد فرق نمی کند چه به صورت افسانه و چه به شکل قصه بالاخره ظاهر خواهد شد مراد از دستان ، ظهور می باشد . یعنی سر عشق مستور نمی ماند و آشکار می شود .”
( البته همانطور که ذکر کردم ، این ترجمه من نیست . من فقط از استاد سودی نقل قول کردم )

👆☹

ناصر نوشته:

دستان همان هزار دستان است که به بلبل اطلاق می شود و نقش وی در ادبیات فارسی جاسوسی و سخن چینی است

👆☹

میم.کاف.مهریار نوشته:

با سپاس از دوستان ، یکی از معجزات کلام شاعران بزرگ و آسمانی اینست که در یک مصراع دو و یا چند معنی برداشت میشود که همگی نمکین و پرمعناست ، دستان به معنای آواز ، بلبل و یا داستان هر کدام یک معنی میدهد که همگی درست است . به گفته مولانا همه به زبانهای مختلف داریم میگیم” انگور ”
ضمنا مصراع آن که میگویند کان خوشتر ز حسن ، میتوان به این بیت از حضرت استناد کرد که : بس نکته غیر حسن بباید که تا کسی مقبول طبع مردم صاحب نظر شود …

با سپاس ، ضمنا اگر دوست داشتید به صفحه شخصی من در اینستاگرام سری بزنید سپاسگزارم . @mk_mehryar

👆☹

ارتقائی نوشته:

در بیت دوم وقتی میگوید «آن خوشتر ز حسن» و همچنین اشاره میکند که این و آن هر دو در معشوق هست یعنی درد و درمان هر دو از ناحیه معشوق هست و درد همانطور حسن و ملاحت و زیبایی دارد که درمان .
البته سخن در سخن اذعان دارد که درد حسن است ولی اینکه میگویند درمان خوشتر است بلکه هر دو از جانب اوست
در طریق عشقبازی امن و آسایش بلاست
ریش باد آن دل که با درد تو خواهد مرهمی
یا
ای درد توام درمان در بستر ناکامی
و ای یاد توام مونس در گوشه ی تنهایی

همچنین عطار مقام درد رو بسیار والا و اصلِ رسیدن به مقام انسانی میداند که اگر درد و طلب نباشد انسان را به آن مقام راه نیست
جد و جهد اینجات باید سالها زانک اینجا قلب گردد کارها
در میان خونت باید آمدن وز همه بیرونت باید آمدن
چون دل تو پاک گردد از صفات تافتن گیرد ز حضرت نور ذات
خویش را ازشوق او دیوانه وار بر سر آتش زند پروانه وار
کفر ولعنت گر به هم پیش آیدش در پذیرد تا دری بگشایدش
چون درش بگشاد چه کفر و چه دین زانک نبود زان سوی در ، آن و این

👆☹

میم.کاف.مهریار نوشته:

به نظر من در بیت پنجم “چون سرآمد دولت ایام وصل ، بگذرد شب های هجران نیز هم ” درست است زیرا شب مظهر فراق است و روز مظهر روشنایی و بهره مندی از جمال جانان … .

👆☹

میم.کاف.مهریار نوشته:

در پاسخ به جناب اینجانب و ناشناس ، منظور از “آن” بله همان ملاحت و نکات دیگر و کمال است ، همچنان که حافظ در جای دیگر میفرماید ” بس نکته غیر حسن بباید که تا کسی مقبول طبع مردم صاحب نظر شود ” و حافظ هم که خودش را صاحب نظر میدانست نه به معنای امروزی و عامه بلکه کسی که نظر به جلوه های یار دارد و هزار کرامت ، همچنان که به یار میفرماید : اینچنین عزت صاحب نظران میداری؟

👆☹

میم.کاف.مهریار نوشته:

مقصود از آن همان کمالات است همچنان که حافظ در جای دیگر میفرماید بس نکته غیر حسن بباید که تا کسی مقبول طبع مردم صاحب نظر شود . و حافظ هم که خود صاحب نظر بوده نه به معنای عام امروزه بلکه به معنای کسی که نظر بر خیلی چیز ها از جمله جمال یار دارد همچنان که دیگر عرفا از جمله عارف بزرگ امروز استاد طاهری با یک نظر خیلی کار ها میکنند و میفرماید فقط یک نظر کافیست …
در نظر بازی ما بیخبران حیرانند…

👆☹

حسین رشنو نوشته:

سلام
دوستان در پرده می گویم سخن
گفته خواهد شد به دستان نیز هم
به نظرم ارتباط کلمه های پرده و دستان که رایج در موسیقی ایرانی هستند نشان میدهد که این بیت به صورت کلی به معنی سرود و آواز خواندن میباشد .
منظور از پرده درجه ای از گام موسیقی ایرانیست ، و تاکیید بر آن و به اصطلاح شاهد گرفتنش باعث تغییر حس و حال موسیقی و ورود به گوشه ای جدید میشود .
دستان هم که برخی اساتید آن را ریشه ی کلمه ی امروزی دستگاه میدانند به معنی نحوه ی چینش پرده ها از لحاظ فاصله ی موسیقیایی است.

👆☹

رضا ساقی نوشته:

دردم از یـارســت و درمان نیزهم
دل فـدای او شـد و جان نیز هـم
حافظ درعاشقی بی مانند وتمام عَیار است. وقتی ازشدّت درد واندوه ناگزیرزبان به شِکوِه بازکند و حقیقتی از نامهربانی وتندخویی یار را بیان کند که تلخ است وچه بسا ممکن است که به طبع ِ نازک یار بَربخورد،بلافاصله دست بکارمی شود وچیزی رابه زبان می آورد که تاحدّی آن تلخی را خنثی کند. تمام ِ دَغدغه ی ِ او این است که مبادا چیزی گفته باشد که یاررنجیده خاطرگردد! دو واژه یِ “نیز” و”هم” که دارای ِ یک معنی هستند وبه عنوان ردیف در نظرگرفته شده وتاپایان غزل تکرارمی شوند،ازروی ِ اتّفاق یا ازروی کمبودِ وقحطی ِ واژه نیست که شاعردرمضیقه گرفته ونتوانسته واژه ای دیگری برای ِایجادِ توازن پیدا کرده باشد، بلکه عمداً وازرویِ انتخاب درکنارهم قرارگرفته اند تا تاکیدی موکّد وبی وچون چرا برسخن باشد.این دو واژه درکنارِ همدیگرنشسته اند که نگرانی ِ شاعر ازرنجش ِ احتمالی ِ معشوق مرتفع گردد.
غم واندوه و درد و رنج من همه مربوط به دوست است همه از یاراست. روشن است که اگرادامه یِ این مصرع شنیده نشنود،ممکن است چنین برداشتی حاصل آید که” یار” مرتکب جوروجفای عظیمی شده واسباب ِ رنجش دل ِعاشق خویش رافراهم نموده است.امّا بلافاصله که “درمان نیز هم” به آن شِکوه اضافه می شود،تلخی سخن گرفته شده وکلام ملیح ودلنشین می گردد.معلوم می شود که سخن سخنِ عشق است بدان مثل که “آری آری سخن عشق نشانی دارد”
درد ورنج من که دردِ فراق و دردِ دوریست ازیاراست ودرمان ِ دردمن هم در دستان شفابخش اوست ؛ هم دلم فدای یار شد و هم جانم،هرچه که دارم وندارم فدای او.
من ودل گرفداشدیم چه باک؟
غرض اندرمیان سلامتِ اوست
ایـن که می‌گـویـنـد : “آن” خوشتـر ز حُسن
یـــار مــا ” ایـن ” دارد و ” آن ” نـیــز هـــم
“آن” معنای بس ژرف وعمیقی دارد وباقلم نتوان “آن” راتقریرکرد. آن لطیفه ای نهانی وکیفیّتی خاص ونامرئیست.
حُسن وزیبایی رخسار رامی توان راحت وآسان باچشم ظاهری مشاهده کرد، امّا”آن”رابه راحتی نه. کیفیّت وحالتی از زیبایی که زیر ورو کننده یِ دل است ، که نادیدنی و ناشنیدنیست. با تعبیر و توصیف نمی توان به شرح “آن” پرداخت.
“آن” راگرچه بعضی اهل ِ دل، باچشم وگوش وسایرِ حواس نیزمی توانند درک کنند، امّا طعم ِ گوارایِ آن فقط باقوّه یِ ذوق درونی وچشم جان قابل ِ چشیدن ودریافت است.
شکی نیست که بادامی بودن ،سیاه وش بودن،خمیدگی ودرازی ِ مژگان برای چشم انسان، زیبایی وحُسن محسوب می گردد امّابعضی ازانسانها علاوه براینکه چشمانشان این زیباییها رادارد،یک نوع جادو و افسونگری نیز هم دارند که آن را “آن” گویند.همینطور کجی وقوس وانحنا درهرابرویی، جذابیّت وزیبایی می آفریند امّا هرابرویی که کج باشد،قادربه صادرکردنِ اشاره هایِ عشوه برانگیزپنهانی نیست. اشاراتی که قادرند عمارتِ دلها وجانهارابه یکباره فروریزند وویران سازند.متقابلاً هرچشمی نیز قادربه دیدنِ اشاراتِ ابرو وپیچش ِبی سروسامان کننده ی ِ زلف نیست واین همان لطیفه ایست نهانی که عشق ازآن برمی خیزد که نام آن نه لبِ لعل ونه خال وخط زنگاریست.
جمال شخص نه چشم است وعارض وخط وخال
هزارنکته دراین کاروبار دلداریست.
“آن” در مصرع دوم دارای ایهام است :
۱- ضمیر ِ اشاره است، مانندِ آن کتاب،آن دفتر (دراینجااشاره به همان “آن” که درمصرع اوّل به معنی ِ کیفیّتی ازجاذبه آمده هست.) ۲- لطیفه‌ای غیرقابل ِشنیدن ازحـُسن و
کیفیّتی غیرقابل دیدن از زیبایی. هردو معنی راشاعر درنظرگرفته و معنی ِ بیت باهردومعنی حافظانه تر می شود.
“خوشتر”: دلپذیرتر “حـُسن” : زیبایی
مـعـنـی بـیـت :
این که اهل دل ومعرفت می‌گویند: هرکسی که”آن” وزیبائی سیرت داردخوشتر ازکسیست که زیباییِ صورت دارد این سخن که برسر زبانهاافتاده ومی گویند:هرکه صاحبِ جَذَبه ای افسونگرانه هست که دیدنی و شنیدنی نیست، ازکسی که دارای زیـبـایی هایِ چشم وصورت وخال وخط است بالاتر و بـهـتـر می باشد، بیایندتماشاکنند وازسردرگمی خلاص گردند،بیایند واین اتّفاق ِ عجیب راببینند که یارما همزمان هردو رابه اتّفاق وباهم دارد. هم زیباست و هم دارای “آن” است. هم زیباییِ ظاهری دارد وهم زیبایی باطنی.
بین “این” و “آن” آرایه ی تضاد و آرایه ی لـفّ و نشر مـرتـّب برقراراست. “ایـن” بر می‌گردد به “حـُسن” و “آن” برمی‌گردد به “آن”.
صرفنظرازاینکه یار ِ حضرتِ حافظ دارای چنین ویژگیِ خاصی هست،جالب اینکه،این بیت ازغزل نیز،به لطف زبانِ شیرین شاعر، دارای ِ “آنی” دلچسب شده است.
یکی دیگراز رازهای ماندگاری ِ غزلیاتِ حافظ، ودلنشین بودن ِ آنها، همین داشتن ِ “آن”های ِفراوان است.”آن”هایی که دربیت بیتِ غزلها موج می زند وشاعر رااز سایرِ شعرای غزلسرای طرازاوّلِ درهمه ی دورانهامتمایزمی سازد.
شاهد آن نیست که موییّ ومیانی دارد
بـنـده‌ی ِ طلعـتِ آن باش که “آنی” دارد.
یادباد آن کو به قـصـد خـون مــا
زلف رابـشکست وپـیـمان نیزهـم
“یاد باد” : یادش به خیر باد
“قصد” : نیّت
زلف شکستن: استعاره ازآرایش کردن زلف وآراسته شدن.
“پـیـمـان” : مـیـثـاق بستـن ، شـرط گذاشتـن،عهد ، “انـدازه کردن” و “انـدازه گرفتـن” پـیـمـان با پـیـمـانـه هم ارتباط دارد.
“پـیـمـانـه” به معنی “کـیـل” و مقدار معـینی از چیزی است.مقیاسی برای حجم، ظرفِ شراب که اندازه و مقداری از شراب را برای نوشیدن در خود جای می‌دهد.بنابراین پیمان شکستن به معنای پیمانه شکستن نیزهم هست.
کسی که پیمانه ی شراب را می شکند، یعنی همه چیز را زیرپامی نهد ودرهم می شکند استعاره ازغرور وتکبّر وخودخواهی نیزهم هست.
معشوق دراینجا زلف خویش را آنچنان دلبرانه وهوسناک،آراسته وآرایش کرده،سر زلف راشکسته،که هرکه ببیند دل ازکف داده وجانش ازشدّت ِ اشتیاق برلب می رسد،به اصطلاح امروزی، ازشوق می میرد. معشوق هیچ فکر ِ عاشقان رانکرده وباخودنیاندیشیده که اگرعاشقان مرا اینچنین هوس انگیز ببینندچه خاکی برسرکنند.اوبه فکر خویش است وبرایش مهم نیست که چه برسرعاشقان خواهدآمد.
مـعـنـی بـیـت : یـادش به خیـر ،یادش گرامی باد آن کسی که او به قصدِ کشتـن ِمـا ؛به قصدِ دلبری و دل ستاندن ازما، زلفِ خودراچنان هوس انگیز آراست وبرشکست که جان ما ازبی تابی برلب رسید،قرارنبودچنین سنگین دل باشد. عهدوپیمانِ خویش رازیرپای غرور وکِبرونازشکست.
امّاببینیم شاعر ازکدام عهد وپیمان سخن می گوید.؟
آری همان عهدوپیمانی که درازل بین ما ومحبوب ازلی بسته شده بود وقراربود مانیزمثل ملایک همیشه در بهشت ِجواراوساکن باشیم ماخطاکردیم واومارا عذابی سخت داد وازروی خشم همه چیزرادرهم شکست.
چنانکه ازغزلیاتِ عرفانی حضرت حافظ استنباط می شود،درنظرگاهِ حافظ،درازل همان زمانِ بی آغاز، صفات وزیباییهای بی پایانِ خداوند مستور وپوشیده مانده بود،اراده کرد به تجلّی درآید وزیباییهایِ نهفته ی خویش را برمَلاسازد تاهمگان فیض گیرندو دربیکرانه یِ لذّت غوطه ورشوند. “درازل پرتوِ حُسنش زتجلّی دم زد”.امّا ملایک و فرشتگان وسایر ساکنان بارگاهِ کبریایی،هیچ یک قابلیّت ِ عشق ورزی نداشتند.”جلوه ای کرد رُخش دیدملک عشق نداشت”.
خداوندمعشوقی مشتاق بود مشتاق ِ عشق ورزی عاشقان.اگرمعشوق عاشق نداشته باشد معشوق بودن او به چه دردی می خورد!؟ عاشق است که بازار ِدلبری را گرم می کند وحشی بافقی این داستان رابسیار زیبا بیان کرده است:
دوستان شرح پریشانی من گوش کنید
داستان غم پنهانی من گوش کنید
قصه ی بی سر و سامانی من گوش کنید
گفت وگوی من و حیرانی من گوش کنید
شرح ِاین آتش جان سوز نگفتن تا کی؟
سوختم سوختم این راز نهفتن تا کی؟
روزگاری من و دل ساکن کویی بودیم
ساکن کوی بت ِ عربده‌جویی بودیم
عقل و دین باخته، دیوانهٔ رویی بودیم
بسته یِ سلسله ی ِسلسله مویی بودیم
کس در آن سلسله غیر از من و دل بند نبود
یک گرفتار از این جمله که هستند نبود
این همه مشتری و گرمی بازار نداشت
یوسفی بود ولی هیچ خریدار نداشت
اول آن کس که خریدار شدش من بودم
باعث گرمی بازار شدش من بودم
عشق من شد سبب خوبی و رعنایی او
داد رسوایی ِ من شهرتِ زیبایی او
بس که دادم همه جا شرح دلارایی او
شهر پرگشت ز غوغای تماشایی او
این زمان عاشق سرگشته فراوان دارد
کی سر ِ برگِ من بی سر و سامان دارد

عاشق است که معشوق را برجسته کرده وبرقُلّه ی ِ غرور وکِبر وناز می نشاند. درست است که عاشق نیازمند ِ معشوق است،لیکن معشوق نیز اشتیاق دارد که عاشقان ِ سینه چاک داشته باشد وجلوه گریِ اودیده شود. “مابه اومحتاج بودیم او به مامشتاق بود.”
خداوند انسان را خلق کرد وازروح ِ قُدسیِ خویش درکالبد ِآن دمید، انسان اشرفِ مخلوقات شد…انسان چشم گشود واوّلین چیزی که مشاهده کرد سیمای ِ آن ساقی ِ سیمین تن ِ سینه چاک بود،آشفته مویِ وخوی کرده وغزلخوان وصُراحی دردست…..
روی ِ خوبت آیتی ازلطف برما کشف کرد/زان سبب جزلطف وخوبی نیست درتفسیر ما.
ماهمانجا ازجام ِ دوست باده ای سرکشیدیم ومست شدیم.چنین که حافظِ مامست ِ باده یِ اَزل است/به هیچ روی نخواهند یافت هشیارش.
ازهمین روست که میلِ به مستی درانسانها ازبین نمی رود.انسان به جستجوی ِهمان مستیست که سراغ ِ شراب وباده وهرچیزدیگرمی رودتا دوباره آن ازخودبیخودی را تجربه کند.
ما دراَزل، گوشمان بایک موسیقی دل نواز صدای پرندگان بهشتی ،جریان آب نهرها و صدای آبشارها ،سرود برگ‌ها و رقصِ درختان آشناشده ، وازهمین روست هنوز هم به امید ِشنیدن ِ دوباره ی آن نواهای آسمانی، ازموسیقی لذت می بریم ویاهرکودکی حتّا برای اولین بارکه موسیقی می شنودبه وَجدوشعف می آید…..
دردِ حافظ که دردِ همه ی ماست همین است،ما تمایل داریم وانتظارداشتیم همان روال ادامه پیدا کند،امّاچنین نشد! ………..حالاداستانهایی که هرمذهب برای خودش ساخته وپرداخته نموده بماند به هردلیل ما موردِ غضب گرفته وبهشتِ وصال را ازکف داده ایم!
به بهانه یِ چیده شدن ِ یک سیب یاگندم یاهرمیوه یِ دیگری ،دوست مارا ازپیش ِ خود رانده وما درهجران به سرمی بریم. ماهرچه زاری کردیم، اشگ ریختیم او توّجهی به ما نکرداو تصمیم بررانده شدنِ ما گرفت.همان روز بود که پیمانه یِ عشرت شاهانه ی مارا درهم شکست به همان سیاق که زلفِ خودرا باکِبرو نازبیاراست وچلیپا را برشکست.
امّا نومید نیز نتوان بود،اومارافراموش نخواهد کرد. نسیم ِروح نوازلطفِ بیکران ِ او بی وقفه ازچین وشکن ِ زلفش می وزد ودلهای بیتاب وبیقرارماراآرام می سازد.
چوبَرشکست صبا زلفِ عنبرافشانش
به هرشکسته که پیوست تازه شدجانش
دوستان درپـرده می‌گـویم سـخن
گـفته خواهدشد به‌دستان نیزهـم
در پـرده سخن گفتن” کنایه از “رمـز آلود سخن گفتن”است.
پـرده” معانیِ متـفـاوتی دارد : ۱- حجاب ، مانع ۲- پارچه‌ای که پشت پنجره از ورود نور جلوگیری می‌کند . ۳- در سینما جایی که فیلم روی آن نمایش داده می‌شود. ۴- در تئاتر و سینما به معنی سکانس . ۵- در موسیقی هم به معنی نغمه و آهنگ است و هم به معنی گام ، مقام یا فاصله‌های بین نت ها . ۶- در نـقـّالی به معنی نقاشی است و نـقـّالی را پـرده خوانی هم می‌گویند . ۷- نغمه ، سرود . ۸- آبرو وحیثیت.

به دَستان:
الف : در داستانها ،درافسانه ها
ب :با آواز ، با نغمه و آهنگ، با آهنگ موسیقی و بی پروا اعلام اشتن.
در مصرع اوّل داستان را در پرده و پوشیده می گوید و در مصرع دوم بی پَروا و باساز ودُهل.
مـعـنـی بـیـت : ای همراهان وای همدلان، من حرفم را بااشاره وکنایه ورمزآلود گفتم ( به جهتِ اینکه درشرایطِ سخت سیاسی-اجتماعی بسرمی بریم ونمی توانم آزادانه آنچه راکه دلم هست بگویم)امّامطمئن هستم که درآینده،سخنان من واشعار من با موسیقی وساز وآواز گفته خواهدشد ومطربان وخوانندگان باصدای خوش این غزلهای ناب را که هرکدام یک بیت الغزل معرفت هستند ، دردستگاههای گوناگون موسیقی خواهند خواند .
گویی که حافظ نیک می دانست که درآینده، چگونه نوازندگان وخوانندگان درخواندن ِ اشعار اوازهمدیگرپیشی خواهندجست واشعار او انتخابِ اوّل ِ آنها خواهدبود.
ظاهراً خودِ حافظ نیز دستی برآتش خوانندگی داشته وازنعمت ِ داشتن صدای ِ خوش بهره مند بوده است.
دلم ازپرده بشدحافظِ خوش لهجه کجاست؟
تا به قول وغزلش نَشوونمایی بکنیم
چون سـرآمد دولت شبهای وصل
بـگـذرد ایـّام هـجـران نـیــز هـم
تمام ابیات این غزل نغز وزیبا، اثرات درمانی دارند. کمترکسی پیدا می شود که دراوج ناامیدی ویاس ودرماندگی، این بیت را زیرلب زمزمه کند ودوباره جانی تازه نگیرد. اگرازاین زاویه به اشعارگهربارآنحضرت نگاه کنیم، براستی که تمام ابیات دیوان او بیت الغزل معرفت وآگاهی هستند وبسان نسخه ای اعجازآمیز برای لحظه لحظه های زندگانی ودردهای آدمیان دارویی شفابخش تجویزمی کنند. بی سبب نیست که هرکسی گاه وبیگاه ازسر خوشی وناخوشی دستی به دیوانش می برند وفالی می زنند وشگفتا که همگان نیزجوابی درخور دریافت می کنند.
“دولت” : نیک بختی ، سعادت
همانگونه که شادی وخوشی ِشبهای وصل به آخر رسید وتمام شد، بی تردیدروزهای هجران هم به پایان خواهد رسید. زمان هرگزمتوقّف نبوده ونخواهد شد.هم روزهای شادمانی درگذرند وهم روزهای سخت واندوهبارپایدارنیستند، بنابر این بهتر این است که انسان درگذر ِ زمان ،توانایی ِ هماهنگ شدن باوقایع ِ پیرامونی راداشته باشد ودرزیرِ بارمشکلات زندگانی،خم به ابرو نیاورد.
بـیـن : “شب ها” و “ایـّام” به معنی روزها و همچنیـن بیـن : “وصـل” و “هجران” آرایه یِ “تضـاد” بر قرار است.
پنج روزی که دراین مرحله مُهلت داری
خوش بیاسای زمانی که زمان این همه نیست.

هـردوعالَم یک فـروغ روی اوست
گـفـتمت پــیدا و پـنـهـان نـیــز هـم
فـروغ : اشـعـه ، پـرتـو
هردو عالم ،هم این دنیا وهم آخرت ، یک پرتو از روی ِ فروزنده یِ دوست است؛ این نکته راهم آشکار و هم محرمانه به تو گفتم.
این مطلبی که حافظ با این علاقمندی واشتیاق،هم آشکارا وهم باکنایه واشاره می گوید،سنگ بنای اعتقاداتِ اوست. حافظ جهان بینی خاص ومنحصربفردی دارد وبه خداوند، بندگی و جهانِ پیرامونی از زاویه ی خاصی می نگرد. درچشم اوخدا معشوقی زیباروی،دلسِتاننده وملیح ونازنین می بیند وهمه یِ کائنات راپرتوی از روی ِ دلربای او می داند. حافظ سعادتمندی و رستگاری را درعشق ورزی به این معشوق ِ بی همتادانسته وبهترین طریق ِ عبادت وبندگی را درعاشقی ودلدادگی می بیند.
گفتم که نوش لَعلت مارابه آرزو کُشت
گفتا توبندگی کن کوبنده پرور آید
اعـتمادی نیـست بـر کـار جـهـان
بلکه بـر گـردون گــَردان نیـزهم
– “جـهـان” : دو معنا دارد : الف : دنـیـا ب : اسم فاعل از مصدر “جـَهـیـدن” به معنی جَهنده ، متحرّک ، هستی را به این جهت که در حال چرخیدن و حرکت است ؛ جهان گفته‌انـد. در این جا منظور ازجهان ، روزگاراست.
“گـردون” : آسـمـان ، فلک
“گـردان” : گـَردنـده ، چرخـان و چَرخنـده .
معنی بیت: روزگار بسیارناپایداراست ، بر اوضاع و احوال زندگانی هیچ اعتمادی نیست، ازاینکه فردا روزگارچه بازی خواهدکردهیچ کس هیچ چیزنمی داند گاهی جَنگ و جدال است،گاهی صلح و خوشی، هیچ اعتبار وتضمینی برای حتّایک لحظه نیست.
قدیمیان معتقدبودندکه نحوه ی چرخش ستارگان وقرارگرفتن آنها درموقعیتی خاص،درچگونگی احوالات روزگار وآدمیان تاثیر مستقیم دارد.درمصرع دوّم اشاره به این مطلب هست وتاکیدی بربی اعتمادی به تاثیر نحوه ی چرخش آنها.
حتّا بر گردش ستارگان و تٲثیر آنها در زندگی ما هم هیچ اعتمادی نیست وهمه چیز ناپایدار ودرتغییراست. بعضی معتقدند آنچنان همه چیز بی وقفه دستخوش تغییرهستند که دریک رودخانه ،بیش ازیک بارنمی توان شناکرد.بعضی نیز پارا فراترنهاده وبراین باورند که دریک رودخانه حتّا یک بارنیز نمی توان شناکرد! چون همان لحظه که یک پای خویش را دررودخانه وارد می کنیم وضعیت ازهرلحاظ(جریان آب، سرعت، دما،هواو زمان و…..) تغییرمی کند وزمانی که پای دوم را واردکردیم این رودخانه دچار ِ دگرگونی شده ودقیقن همان رودخانه نیست که یک پای ما دردرون آن قراردارد!
بعضی ازنظریه پردازان پا را ازاین هم فراترگذاشته ومعتقدهستندهمه چیز بلا استثنا درتغییر ودگرگونیست وهیچ ثباتی برهیچ چیز حاکم نیست به گونه ای که به استنادهمین نظریه، حتّا خودِ این نظریه که (همه چیز درتغییراست) ثبات ندارد وتغییربه قدری فراشمول است که شاملِ خودِ این نظریه نیزمی شود!
فی الجمله اعتمادنیست برثبات ِ دَهر
کاین کارخانه ایست که تغییرمی کنند.
معلوم می شود که حافظ درآن زمان علاوه بردانش ادبی، تاچه حد برسایر ِعلوم ازجمله نجوم ،طب ،فقه ،فلسفه ومنطق نیزهم احاطه داشته است.

عـاشـق ازقاضـی نتـرسـدمِی بیار
بلکه از یـَرغوی دیـوان نیز هـم

عاشق ازهیچ چیز هراس ندارد. عاشق نه تنهااز قاضی نمی ترسد بلکه از محاکمه و بازجوییِ پادشاه نیز پروایی به دل ندارد.
“یـرغـو” : واژه‌ای مغولی است که به چند معنا آمده است :
الف : عوارضی که برای رسیدگی بـه جرائـم گرفته می‌شده
ب : سیاست (تـنـبـیـه)
ج : بازرسی
د : مجلس ِ محاکمه
“دیـوان” : دستگاه حکومتی ، اداره ، دربـار پادشاهان بخشی به نام دیـوان داشتند .
مـعـنـی بـیـت : ای ساقی شراب بـیـاور عاشق نه فقط از قاضی ‌تـرسی ندارد از محاکمه و تـنـبـیـهِ حـکـومـتی نیزهیچ واهمه ای ندارد.
عاشق دو دست ازجان شسته وازهیچ خطری باکی ندارد.ساقی به کار خود برس وشراب بیاور.
هزاردشمنم اَرمی کنند قصد هلاک
گرَم تودوستی ازدشمنان ندارم باک
مُحتسب داند که حافظ عاشق ست
وآصف مُلکِ سلیمان نیزهم

“مـُحـتـسـِب” : مـأمـور اجرای احکام شرع ، مأمور امر به معروف و نهی از منکر. منظور از “محتسب” دربعضی ازاشعار “حـافـظ” ، “امیر مبارز الدین” است که بـر شرابخـواران سخت می‌گـرفتـه و تعصّب به خرج می‌داده هرچندکه خود درجوانی به شرابـخـواری وفسق وفجورشهرت داشت .

“آصف”: “آصف بن برخیا” وزیر و مشاور “حضرت سلیمان” بود.
حافظ با “جلال الدین تورانـشاه” که وزیری لایق، با کفایت و ادب پـروردر زمان حکومت “شاه شجاع” بود رابطه ی دوستی ِ صمیمانه ای داشت.ازاین جهت که وی فردی مدیر ومدّبروخوشنام بوده حضرت حافظ ازاو باعنوان ِ آصف دوران وآصف ثانی نام برده وبه نیکی یادکرده است.
“مـُلـک سلیمان” : استعاره از فـارس و شیـراز است
این بیت در ادامه‌ی بیت قبل است که “عاشق از قاضی و یرغوی دیوان نمی‌ترسد”
معنی بـیـت : مـأمـور امـر به معروف و نهی از منکرنیک می‌داند که حـافـظ عاشق است ، همچنین وزیـر پـادشـاه هم این موضوع رامی‌دانـد یعنی من آشکارا عاشقی می کنم وترسی ازحکومت و سایرین نیز ندارم عاشقی پیشه ی من است.
فاش می گویم وازگفته ی خود دلشادم
بنده ی عشقم و هردو جهان آزادم

👆☹

بهروز صفاییان حقیقی نوشته:

در بیت اعتمادی نیست بر کار جهان حافظ بسیار رندانه با بازی اعرابی که با کلمه گردون گردان مینماید معنی دیگری را به اذهان متبادر می سازد اگر ما کلمه گردون گردان را بصورت فاعلی بخوانیم به معنی” گرداننده گردون “کسی که گردونه را میگرداند که مراد ان خداوند میباشد مفهوم آن بسیار متحول شده وبه شطحیات نزدیک شده و مستقیما افعال خدا و یا حتی وجود وی را به چالش میکشد مانند “پیر ما گفت خطا بر قلم صنع نرفت افرین بر نظر پاک و خطا پوشش باد “که باز هم شاهد اعجاز سخن در لفافه گفتن ( ادعا ایشان در همین غزل )از این نادره دهر هستیم

👆☹

کانال رسمی گنجور در تلگرام