گنجور

غزل شمارهٔ ۳۰۷

 
حافظ
حافظ » غزلیات
 

هر نکته‌ای که گفتم در وصف آن شمایل

هر کو شنید گفتا للهِ دَرُّ قائل

تحصیل عشق و رندی آسان نمود اول

آخر بسوخت جانم در کسب این فضایل

حلاج بر سر دار این نکته خوش سراید

از شافعی نپرسند امثال این مسائل

گفتم که کی ببخشی بر جان ناتوانم

گفت آن زمان که نبود جان در میانه حائل

دل داده‌ام به یاری شوخی کشی نگاری

مرضیّةُ السجایا محمودةُ الخصائل

در عین گوشه‌گیری بودم چو چشم مستت

و اکنون شدم به مستان چون ابروی تو مایل

از آب دیده صد ره طوفان نوح دیدم

وز لوح سینه نقشت هرگز نگشت زایل

ای دوست دست حافظ تعویذ چشم زخم است

یا رب ببینم آن را در گردنت حمایل

 

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفعول فاعلاتن مفعول فاعلاتن (مضارع مثمن اخرب) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال ۱۳ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

فربود شکوهی نوشته:

بیت ۵
شوخی، گشی، نگاری
گشی: یعنی کسی که ناز دارد

حبیب ناظری نوشته:

با سلام. به علت جایگزین کردن همزه با ی و برعکس در کلمه‌های آخر بیت دوم (و آخرین کلمهٔ مصراع اول غزل) به نظر می‌رسد که قافیه‌ها درست نیستند. یک جا قائل آمده است و خصائل، و جای دیگر شمایل و حمایل و غیره… در «خطیب‌رهبر» و «سایه» همه با همزه آمده است.

سلحشور نوشته:

معنی لله در قائل: خیر و خوشی باد گوینده را

سرمد تهرانی نوشته:

من فکر میکنم که این شعر در جوانی و یا زمانی که حافظ به پختگی در شعر خودش نرسیده بود سروده شده

ناشناس نوشته:

من فکر می کنم که خواجه صاحب حافظ، با پختگی تمام به گردن خدا دست نوشته خود را بسته

میاحیان نوشته:

با سلام و درود . مخفف که او در نگارش پارسی کاو درست تر است کو به معنی کجاست .خواجه می فرمایند در بیان درستی و راستی آن پاک نهاد هر آن چه را عیان کرده ام همه تحسین کرده اند و صدق و درستی آن را گواهی نموده اند.

بابک نوشته:

میاحیان گرامى،
کو. (موصول + ضمیر) ۞ مخفف که او. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). که او. که وی . (فرهنگ فارسی معین ) : راهی کو راست است بگزین ای…

شمس شیرازی نوشته:

که+ او ، ( کو) که به مانای کس و او . میتوان گفت هرکس که شنید، ( هرکه شنید) گفت…….

گمنام نوشته:

خیلی عجیبه
هربار که این شعرو میخونم
مصراع “از شافعی نپرسند امثال این مسائل”
توی ذهنم طنین انداز میشه و تا یه مدت خیلی زیادی همچنان همینطوره.
خیلی این مصراع برای من عجیبه

مهناز ، س نوشته:

گمنام گرامی
گویا حسین حلاج شافعی را دست کم گرفته و او را از رندی و عشق ورزی بی خبر دانسته .
مانا باشید

گمنام-۱ نوشته:

مهناز گرامی ،
در من شگفتیی بر نانگیخته است، به قرار گمانم دیگری است هم نام من، ازین رو یک به نامم افزودم نه اینکه گمنام شماره یک باشم!!!

گمنام-۱ نوشته:

ببخشایید ،
بیشتر می نویسند نینگیخته، من اما ایرادی در نانگیختن نمی بینم ، بد آهنگ هم نیست.
و گمنام به نادرست گمانم نوشتم

رضا نوشته:

هــر نـکـتـه‌ای کـه گـفـتـــم در وصــف آن شـمــایــل
هــر کـو شـنـیــد گـــفـتــا : ” لِـــللّهِ دَرُّ قـــائـــــــــل”
نکته: مسئله ی دقیق ومطلب ظریف ولطیف
شمایل: خصوصیّات وشکل وصورت
للهِ : برای خدا
درّ : خیر ، خوبی و خوشی قائل : گـوینده)
“للهِ درُّ قائل” : خدا خیردهد گوینده را
معنی بیت: به قدری دقیق و لطیف ونغز ازصفاتِ آن دلبربازگو کردم که هرکس شنید تعریف کرد وگفت: خدابه گوینده ی این مطالب، خیربسیارببخشد که صفاتِ او رااینچنین دقیق ولطیف توصیف می کند.
البته حافظ رندانه سخنوری خودش رانیزبه رُخ می کشد چراکه می فرماید: شنوندگان پس ازشنیدنِ این مطلب به گوینده دعا ی خیرکردند!
درآن شمایل مطبوع هیچ نتوان گفت
جزاینقدرکه رقیبان تندخو داری
تـحـصـیــل عـشـق و رنــدی ، آسان نــمــود اوّل
آخـر بـسـوخـت جـانــم در کـسـب ایـن فـضــایــــل
یادگیری رموزعشقبازی ورفتارهای رندانه، بنظر چقدرسَهل و آسان می آمد امّا همین قدربگویم که دررسیدن به این جایگاهی که دارم آنقدرسختی ومصیبت دیدم که جانم سوخت.
این بیت پاسخی دندان شکن به آنهاییست که عشق ورندی را لااُبالیگری وبی قیدوبندی می پندارند وبراین باورغلط هستند که حافظ وکسانی که طریق عشق ورندی پیشه کرده اند ازروی تن پروری ولذّت جویی بوده است. معلوم می شود که رفتارهای رندانه،
برخلافِ باورهای زاهدانه چندان هم ساده وباری به هرجهت نیستند وپشتوانه ی آنها مسئولیّتِ انسان دوستانه ی بسیارقوی درعرصه ی آزاداندیشیست. پایبندبودن به انسانیّت بدون طمع داشتن به بهشت وبدون ترس ازجهنّم کاری سخت است که ازعهده ی هرخَس وخاشاکی برنمی آید.
چه آسان می نموداوّل غم دریا به بوی سود
غلط کردم که این دریا به صد طوفان نمی ارزد!
حلاّج بـر سـرِ دار ایــن نکـته خوش سـُـرایـد
از شافعی نـپــرسـنـد امثالِ این مـسایل
حلّاج ازعرفای معروف ومشهوریست که به جُرم “اَناالحق گفتن” به دست متشرّعینِ متعصّب به کُفرورزی محکوم و به دارآویخته شد. درادبیّاتِ عرفانی نباید بعضی ازاسرار رابازگو کرد حلّاج نیز قربانیِ فاش ساختن اسرارحق شد. حلّاج معتقدبود همه جزئی ازخداهستند اوبرهمین باورخودرا بخشی ازخدا می دانست ! علمای متعصّب برنتابیدند وبه دارش آویختند.
حافظ درچندجا ازاوبه نیکی یادکرده است.
“این نکته”: همان فضایلِ عشق ورندیست که درکسبِ آنها جان حافظ سوخته است.
“شافعی” یکی از فرقه های اهل سنّت است. “شافعی” به پـیـروان “محمد بن ادریس بن عباس بن عثمان بن شافع هاشمی قرشی مطلّبی” گفته می‌شود که یکی از امامان چهارگانه‌ی تسنـّن می‌باشد ، کـُنیه‌اش ابـو عبدالله است.
درزمان حافظ ظاهراً اغلبِ مردم ِ شیراز پیرومذهب شافعی بودند.! البته مردم بی تقصیرند،چراکه ازگذشته های دور، دین ومذهبِ مردم راهمواره دولتهاوحکومتها مشخصّ کرده اند! هرفرقه ای که دارای قدرتِ حاکمیّت بوده تفکّروباورهای همان فرقه،صرفنظرازاینکه درست بوده یا نه،دین ومذهبِ رسمی مردم شده است! جالبه که درهردوره نیزمردم چنین می پنداشته وچنین می پندارند که مذهبِ جدید شان برحق ترین مذهب ودقیقاً همان مذهبِ موردِ تائیدخداونداست ومذهبی که قبل ازاین داشته اندبه همراه ِبقیّه ی مذاهب وادیان، عین ِکُفرورزی بوده وناحق وباطل هستند.! امّا ظاهراً حافظ خودرا ازاین بازیِ سادلوحانه کنارکشیده وبراین باوربوده که:
جنگِ هفتاددوملّت همه راعذربنه
چون ندیدند حقیقت ره افسانه زدند
بنابراین اوبرای خود یک مَسلکِ خودساخته که همان رندی وعاشقیست بنانهاد تاآزادانه بی آنکه آلتِ دستِ دیگران قرارگرفته باشدطبق ِفهم ودانش واحساساتِ خود باخالق ِ خویش ارتباط برقرارنماید. حافظ باروشن فکری وآگاهی فرراترازعلوم ودانش زمانه که داشته، دراین بیت نیز تفکّراتِ شافعی رابه نوعی تحقیرکرده ومی فرماید:
این مسایل(عشق ورندی) خارج ازدرک وفهم ِ متشرّعین ِشافعی هستند، ازشافعی ها ازچندوچون ِ این مسایلِ پیچیده پرسیده نمی شودآنها معذورهستندچون نمی تواندمسایل پیچیده را درک کنند.حلّاج خوب می داند که من چه می گویم. اوخوب می داند که چرامن می گویم درکسبِ این فضایل(عشق ورندی) جانم بسوخت هم اونیک می داند که جانش برسرِدارسوخت.
گفت آن یارکزوگشت سرداربلند
جُرمش این بود که اسرارهویدا می کرد.
گـفـتـم : کـه کــی بـبـخـشـی بـر جـان نـاتوانم ؟
گـفـت : آن زمـان که نـَـبـْـوَد جـان در مـیــانـه حـایــل
حایل: مانع وحجاب
به معشوق گفتم حال که جانم درکسبِ فضایل رندی وعشق سوخته وناتوان شده، پس کی قصدداری مراموردِ لطف وعنایت قرارداده وجانم رابهبودبخشی وتوانمندسازی؟
گفت زمانی این کارراخواهم کرد که کاملاً جانت سوخته وازبین رفته باشد! جانِ تو درمیان ما مانع وحایل بزرگیست وبایدازمیان برداشته شود تاراه برای دریافتِ عنایت ومحبّت بازشود.
این سخن حافظ همان صحبت “حلاّج” است که گفته‌است : خدایا به راستی که این “من”
میان من و تـو ایجاد مزاحمت می‌کند و مانع میان من و تو است. پس تـو را به کرم و بزرگواریت سوگند می‌دهم که منیّتِ مرا از میانمان برداری. یا آنجا که می‌گوید : وقتی “منصور”(حلّاج) هست “خـدا” نیست ، وقتی “خـدا” هست پس “منصور” نیست. حافظ این نکته را بارهاباعباراتِ مختلف بیان کرده‌است.
میان عاشق ومعشوق هیچ حایل نیست
توخودحجابِ خودی حافظ ازمیان برخیز
دل داده‌ام بـه یـاری، شـوخـی ، کـشـی ، نـگــاری
مــرضـیـّـةُ الــسّـجــایــا ، مـحـمــودةُ الـخـصـــائــــــل
“کـَش” به معنای خوش ، زیـبـاست.
مرضیّة :نیک و پسندیـده شده السّجایا : جمع ِ سجیـّة به معنیِ خـُلق و خوی
محمودة : ستوده شده الخصائل : خصلت ها و صفات
معنی بیت:دل به معشوقه ای زیباروی وخوش سیما وشوخ وطنّازباخته ام معشوقه ای که صفاتش پسندیده،حرکات ورفتارش دلکش وخصلت ها وخُلق وخویش فرح فزاست.
خمی که ابروی شوخ تودرکمان انداخت
به قصدجان من زار وناتوان انداخت
درعیـن گـوشــه‌گـیـری بـودم چـوچـشـم مـسـتـت
وَکـنـون شـدم به مـسـتـان ، چـون ابـروی تـو مایـل
دراین بیت حافظ تصویرروشنی ازمستی چشمان وگوشه گیری(به سمتِ طرفین نگاه کردن) وهمچنین خم شدنِ دوسرِ ابروان به سمتِ چشمان یارازروی تمایل واشتیاق، خَلق کرده واوضاع احوالِ شخصی خودرا باهنرمندیِ باجزئیّاتِ این تصویردرهم آمیخته و بیان کرده است.
مستان: ابهام دارد ۱- کسانی که مست هستند ۲- چشمان یارکه مستِ شرابِ نازهستند.
مایـل نیز ایهام دارد : ۱- راغب و مشتاق ۲- کج ، خمیده
معنی بیت: مثلِ چشمانِ تو که ازمستی وازروی نازوکرشمه به طرفین نگاه می کنند من هم گوشه گیرشده بودم(مانند مردمکِ چشم تو درکاسه ی چشم به تنهایی می زیستم ومنزوی شده بودم. اکنون همانندِ مردمانِ مست(رندان) کمرم خمیده شده مثلِ ابروی توکه ازروی اشتیاق به سمتِ چشمان مست توخمیده است.
درگوشه ی امیدچونظّارگان ماه
چشم طلب برآن خم ابرونهاده ایم
از آب دیــــده صــد ره ، طــوفـــــان نــوح دیــدم
و ز لـــــــوح سیـنـه نـقـشـت هـرگـــز نـگـشـت زایـل
صدرَه: صدبار
لوح سینه: سینه به لوح تشبیه شده است.لوح به تخته چیزی صاف گویند که برروی آن امکان نوشتن باشد.
زایل: نابودی ، پاک شونده
آنقدرگریه کرده ام واشک ریخته ام که گویی صدهابارطوفان نوح رادیده ام! امّاشگفتا که تصویررخ تورانتوانست ازلوح سینه ام پاک کند.
سرشک من که زطوفان نوح دست بَرَد
زلوح سینه نیارست نقش مهر توشُست
ای دوست دستِ حـافــظ تـعـویـذِ چشم زخم‌ست
یـا رب بــبــیــنــم آن را ، در گـردنـت حـمـایـل
تعویذ : در اصطلاح به دعایی گفته می‌شود که برای مصون ماندن از بدنظر وچشم زخم و دفع بلا برروی چیزی نوشته وبر بازو می بندند یا در گردن می‌آویزند.
حمایل : آنچه بر شانه و پهلو آویزنـد.
حافظ بارندی به معشوق می گوید دستِ من تعویذچشم زخم است تاحداقل به این بهانه معشوق اجازه دهد دستانش رابه گردن اوآویزد.
معنی بیت : ای یـار دست حافظ هنانندِ دعایی اثربخش برای دفع ِچشم زخم وبلایا هست. ای کاش خدا سببی سازد که دستم بر گردنت آویخته شود تاتوازبلایا وبدنظرمصون بمانی و آسیبی به تـو نـرسـد .
حافظ تواین سخن زکه آموختی که بخت
تعویذ کردشعرتوراوبه زَر گرفت

کانال رسمی گنجور در تلگرام