گنجور

 
میرزا حبیب خراسانی

در ازل کاین جلوه در خاک و گل آدم نبود

مهر رخسار علی را از تجلی کم نبود

از لب لعلش دمی در طینت آدم دمید

گر نبود آندم، نشان از هستی آدم نبود

عاشقانرا با رخ و زلفش عجایب عالمی

بود کاندر وی خبر از آدم و عالم نبود

بزم عیشی بود از مهر رخش عشاقرا

کاندرو از چین زلفش حلقه ماتم نبود

جام می بر نام وی میزد دم از دور وصال

بزم عشرت را که در آن بزم نام از جم نبود

بزم خاصان بود و با لعل لب میگون یار

جز لب پیمانه و ساغر لبی همدم نبود

شانه با چندین زبان از راز عشقش دم نزد

گرچه با زلف پریشانش جز او محرم نبود

در ره عشقش نبود این پیچ و تاب ار بر رخش

این همه چین و شکن از زلف خم در خم نبود

دم زدی از راز عشقش حضرت خاتم اگر

مهر خاموشی ازین دم بر لب خاتم نبود

در کتابت نام او را اسم اعظم کرده اند

زانکه حق را نامی از نام علی اعظم نبود

گر نبودی این کرامت فیض آن صاحب کرم

نقش این خط لفظ کرمنا بنی آدم نبود

 
sunny dark_mode