گنجور

 
میرزا حبیب خراسانی

روی مه آئینه جمال محمد

طلعت خورشید پایمال محمد

سایه ندارد که آفتاب فلک نیز

آمده در سایه ظلال محمد

خضر که خورد آب زندگی و بقا یافت

جرعه کشی بود از زلال محمد

موسی نعلین کند در شب میقات

تا که بگیرد بکف نعال محمد

نعمت دنیا نه بلکه جنت ماوی

لقمه ای از سفره نوال محمد

چرخ خم آورده پشت با همه رفعت

بو که حکایت کند ز دال محمد

آتش طور و درخت نور نبد جز

لمعه ای از جلوه جلال محمد