گنجور

 
میرزا حبیب خراسانی

فکر و اندیشه بیهوده چرا

حسرت بوده و نابوده چرا

گفتن و کردن بی جا و خلاف

که خداوند نفرموده چرا

از غم و حسرت دنیای دنی

رخ بخون جگر آموده چرا

داشتن دل بهوای زر و سیم

روز و شب سوده و فرسوده چرا

طعنه و تسخر پکان جهان

با چنین دامن آلوده چرا

خفتن اندر بگذرگاه فنا

با چنین خاطر آسوده چرا

خواجه کز بیخردی مثل خر است

این همه بار برافزوده چرا

رخ ز پوزش بدر بی خردان

کردن از بیخردی سوده چرا