گنجور

شمارهٔ ۴۱ - باده جان

 
عبدالقادر گیلانی
عبدالقادر گیلانی » غزلیات
 

داد مرا جان تو باده ای از جان خویش

کفر مرا کرد گوهر ایمان خویش

حضرت او نیم شب گوید کای بوالعجب

هیچ مکن آشکار ،پنهان خویش

گرچه تو آلوده ای ،بنده ما بوده ای

بنده ندارد پناه جز در سلطان خویش

گر تو بگوید کسی ،کرده ای عصیان بسی

رحمت بسیار من ،گوید برهان خویش

ور نهد دست رد، بر رخ تو نیک و بد

رد نکنم من ترا، خوانم خاصّان خویش

درلحد تنگ تو صلح کنم جنگ تو

پیش تو روشن کنم، شعله تابان خویش

خانه زندان گور ،پر بود از مار و مور

من بنمایم در او روضه رضوان خویش

خانه زندان تن روی نهد سوی من

بر سر کیوان زنم خیمه ایوان خویش

کردمت ای بوالفضول نام ظلوم و جهول

تا نفروشم به کس بنده نادان خویش

با امانت گران ، بنده توئی ناتوان

بار ترا می کشم محیی ز گیلان خویش

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفتعلن فاعلن مفتعلن فاعلن (منسرح مطوی مکشوف) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام