گنجور

 
سراج قمری

کجا کسی که چو او را صبوح دست دهد

یکی قدح به من پیر نیم مست دهد؟

سماع جان من از نعره ی بلی سازد

می روان من از ساغر الست دهد

به پاش درفتم ارچون پیاله برخیزد

ازآنچه در دل خم سالها نشست دهد

بدو، زکهنه و از نو، هرآنچه هست دهم

گرم زباقی دوشین، هرآنچه هست دهد

چهان پرست مشو، می پرست شو زیرا

زمانه داد مرد پی پرست دهد

بشوی دست زنان کسان به آب قدح

که ماهی از پی یک لقمه، جان به شست دهد

غم جهان چه خوری؟زانکه گر به چرخ بلند

رسی، که آخر کارت به خاک پست دهد

در این طریق، سبکبار و تندرست، بهی

از آنکه بارگران، پشت را شکست دهد

ترا چون بر همه قادر نمی توانی بود

بسنده باید کردن بدانچه دست دهد