گنجور

 
سراج قمری

به باغ مردمی خاری نمانده ست

کرم را روزبازاری نمانده ست

جهان خالی شد از مؤمن به یکبار

وزایمان، غیر گفتاری نمانده ست

طبیعت شد به یکباره جفاکار

فلک را، با وفا، کاری نمانده ست

دلا با تنگنای سینه می ساز

که الا سینه، دلداری نمانده ست

به غم خوردن مرا یاری همی ده

که بیرون از تو، غمخواری نمانده ست

بدین بیدادی اندک وفایان

تن اندرده، که بسیاری نمانده ست