گنجور

 
سراج قمری
 

اشک طوفان سیل کو تا داد گریه دادمی

رفتمی و گریه را، بنیاد نو بنهادمی

چشم تنها نه، که تن با گونه ی خون کردمی

پس چو پرویزن، زهر عضوی، رگی بگشادمی

هم زآه آتشین، از سینه چون برزینمی

هم زاشک دیده، رشک دجله ی بغدادمی

بر فلک چون صبح، آه آتشین افشاندمی

وز دو دیده چون شفق، در موج خون افتادمی

ابر طوفان بار را، در گریه ها، شاگردمی

بلکه طوفان زمان نوح را، استادمی

سخت غمگینم که بر جای است چشم من هنوز

گر به جای خون، بصر باریدی، از وی شادمی

گفته ام شیرین و فرهادم به عهد دوستی

بس که خجلت خوردمی گردوست را بریادمی

رانمی از دیده جوی خون، نه جوی شیر، اگر

در وفا شیرینمی، در دوستی، فرهادمی

تا به پانصد سال هم نگزارمی حق ایاس

همچو شمع ار گریه ها را تا به جان استادمی

پیرم از غم چون شکوفه، کاش خاک اویمی

تا همیشه زاشک خود، سرسبز چون شمشادمی

ای پسر، ای در فراق تو پدر گریان، که کاش

ابروش با گریه و ناله زمادر زادمی

جانستان را نامد از رخسار چون ماه تو شرم؟!

ور من آنجا بودمی، بر روی تو جان دادمی

بنده ی من بودی وگر زنده ماندی یک دو روز

پیش رویت مردمی، وز هرچه هست آزادمی

دانه ی دل همچو تخم افشاندمی بر خاک تو

گرنه خرمن داده از دست جهان بربادمی

بی قرار و کوفته کی بودمی، گرنی زغم

دل ظپان چون زیبق و جان سخت چون پولادمی؟

رنج دوری تو، چون گنجو فرو بردی به خاک

گرنه چون ویرانی از گنج غمت آبادمی

داد خویش از مرگ مردم خوار تو، بستاندمی

گرنه مانند شهیدان کشته ی بیدادمی

چون فلک بنیاد عمر تو برافکنده است، کاش

من به سر بر، خاک و روبرو خاک چون بنیادمی

تا بدانجا رفت فریادم که منزلگاه توست

من بدینجا مانده بی تو، کاشکی فریادمی

چون فروشد روز تو، گردونت شب خوش باد گفت

کاشکی من بر پی تو نیز شب خوش بادمی

از برای تحفه گر ممکن بدی، والله که جان

بر طبق بنهادمی، پیش تو بفرستادمی