گنجور

شمارهٔ ۸۹

 
قدسی مشهدی
قدسی مشهدی » غزلیات
 

نشسته بر سر کویی و فتنه بر پا نیست

ز حیرت تو کسی را به جنگ پروا نیست

ز چشمم از به کناری، نشو ز طوفان امن

کنار چشم من است این، کنار دریا نیست

قدح به دست و چو نرگس همیشه مخموریم

می خمارشکن در پیاله ما نیست

نسوخت چون دگری را به بزم، دانستم

که جز به خدمت پروانه شمع بر پا نیست

از آن ز مصر به کنعان نمی‌رود یوسف

که مهربانی یعقوب چون زلیخا نیست

به یاد زلف بتان آنقدر قلم زده‌ایم

که در سفینه ما جز خط چلیپا نیست

به جرم مهر خود از چشم خلق افتادیم

وگرنه چشم بداندیش در پی ما نیست

به قتل خود مکن ایما به غمزه‌اش قدسی

ستیزه‌خوی تو را حاجت تقاضا نیست

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام